چون توانستند كه بانتقام مشغول شوند . و ايزد ، عزّ ذكره ، قدرت به خداوند نموده بود ، رحمت هم بنمود و از چنان محنتى و حبسى خلاص ارزانى داشت ، واجب چنان كند كه براستاى 1 هركس كه به دو بدى كرده است ، نيكويى كرده آيد تا خجلت و پشيمانى آنكس را باشد . و اخبار مأمون و ابراهيم 2 پيش چشم و خاطر خداوند است محال 3 باشد مرا كه ازين معانى سخن گويم كه خرما ببصره 4 برده باشم . و چون سلطان بزرگى كرد و دل و جاه خواجه نگاه داشت و اين پير را اينجا فرستاد و چنين مالشى 5 فرمود ، ببايد دانست كه بر دل او چه رنج آمد ، كه اين مرد را دوست دارد ، به حكم آنكه در هواى 6 او از پدرش چه خواريها ديده است ، و مقرّر وى 7 بوده است كه خواجه نيز آن كند كه مهتران و بزرگان كنند ، وى را نيازارد ، و من بنده را آن خوشتر آيد كه دل سلطان نگاه دارد و اين مرد را بفرمايد تا بازدارند 8 و نزنند و از وى و پسرش خط بستانند بنام خزانهء معمور ، آنگاه حديث آن مال با سلطان افگنده آيد 9 تا خود چه فرمايد ، كه اغلب ظنّ من آن است كه به دو بخشد .
و اگر خواجه شفاعت آن كند كه به دو بخشد ، خوشتر آيد تا منّت هم از جانب وى باشد . و خداوند داند كه مرا در چنين كارها غرضى نيست جز صلاح هر دو جانب نگاه داشتن ، آنچه فراز آمد مرا به مقدار دانش خود بازنمودم و فرمان تراست كه عواقب اين چنين كارها بهتر توانى دانست . »
چون خواجه از من اين بشنود ، سر اندر پيش افكند ، زمانى انديشيد و دانست كه اين حديث من از جايى 10 مىگويم ، كه نه از آن مردان بود كه اين چنين چيزها بر وى پوشيده ماند . گفت « چوب به تو بخشيدم ، امّا آنچه دارند پدر و پسر ، سلطان را بايد داد . » خدمت كردم 11 ، و وى بو عبد اللّه پارسى را مىفرستاد تا كار قرار گرفت و سيصد هزار دينار خط از حصيرى بستدند و ايشان را به حرس 12 بردند . و پس از آن نان خواست 13 و شراب و مطربان و دست به كار برديم . چون قدحى شراب بخورديم ، گفتم « زندگانى خداوند دراز باد ، روزى مسعود است ، حاجتى ديگر دارم .
گفت : بخواه كه اجابت خوب يا بى . گفتم : بو الفتح 14 را با مشگ ديدم ، و سخت نازيبا ستوربانى 15 است . و اگر مىبايست كه مالشى يابد ، يافت ، و حقّ خدمت دارد
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 216
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢١٦