خود ببرى و دوستان را دلمشغول كنى . جواب داد كه نه وقت عتاب 1 است ، قضا كار كرده است ، تدبير تلافى 2 بايد كرد .
پس مرا بار خواستند 3 و در وقت بار دادند 4 . در راه بو الفتح بستى 5 را ديدم خلقانى 6 پوشيده و مشگكى 7 در گردن ، و راه بر من بگرفت . گفت : قريب بيست روز است تا در ستورگاه 8 آب مىكشم ، شفاعتى بكنى 9 ، كه دانم كه دل خواجهء بزرگ خوش شده باشد ، و جز به زبان تو راست نيايد . او را گفتم : به شغلى مهم مىروم ، چون آن راست شد ، در باب تو جهد كنم ، اميد دارم كه مراد حاصل شود . و چون نزديك خواجه رسيدم ، يافتم وى را سخت در تاب 10 و خشم . خدمت كردم ، سخت گرم بپرسيد و گفت : شنودم كه با امير برفتى ، سبب بازگشتن چه بود ؟ گفتم : بازگردانيد مرا بدان مهمّات رى كه بر خداوند پوشيده نيست ، و آن نامهها فردا بتوان نبشت كه چيزى از دست مىنگردد 11 . آمدهام تا شرابى چند بخورم با خداوند بدين نواخت كه امروز تازه شده است خداوند را از سلطان بحديث حصيرى . گفت : سخت نيكو كردى و منّت آن بداشتم و لكن البتّه نخواهم كه شفاعت كنى كه به هيچ حال قبول نكنم و غمناك شوى . اين كشخانان 12 احمد حسن را فراموش كردهاند ، بدانكه يكچندى ميدان خالى يافتند و دست بر رگ وزيرى عاجز نهادند و ايشان 13 را زبون گرفتند . بديشان نمايند 14 پهناى گليم تا بيدار شوند از خواب » و روى به بو عبد اللّه پارسى كرد و گفت « بر عقابين نكشيدند ايشان را ؟ » گفتم « بركشند 15 ، و فرمان خداوند بزرگ 16 است ، من از حاجب بزرگ درخواستم كه چندان توقّف باشد كه من خداوند 17 را ببينم . » گفت « بديدى ، و شفاعت تو بنخواهم شنيد 18 ، و ناچار چوب زنند تا بيدار شوند . يا با عبد اللّه ، برو و هر دو را بگوى تا بر عقابين كشند . » گفتم « اگر چاره نيست از زدن ، خلوتى بايد تا نيكو دو فصل سخن گويم و توقّفى در زخم ايشان 19 ، پس از آن فرمان خداوند را باشد . » بو عبد اللّه را آواز داد تا بازگشت .
و خالى كردند ، چنان كه دوبهدو بوديم . گفتم « زندگانى خداوند دراز باد ، در كارها غلوّ كردن 20 ناستوده است و بزرگان گفتهاند : العفو عند القدرة 21 ، و به غنيمت داشتهاند عفو ،
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 215
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢١٥