هفتهيى بر وى چنين مذلّتى 1 رسد ، بر آن رضا دادن ، پادشاهانه سياستى نمود و حاجب بزرگ را فرمود كه بدرگاه رود و مثال دهد خليفت 2 را تا حصيرى و پسرش را به سراى خواجه برند با جلّاد و عقابين و هريك را هزار عقابين بزنند تا پس ازين هيچكس را زهره نباشد كه نام خواجه بر زبان آرد جز به نيكويى ، و چون فرمانى بدين هولى 3 داده بود ، هرچند حصيرى خطايى بزرگ كرده بود ، نخواست كه آب و جاه او بيكبارگى تباه شود و مرا 4 بتعجيل كس آمد و بخواند ، چون بسلطان رسيدم ، برملا گفت : بر ما 5 نخواستى كه به تماشا 6 آمدى ؟ گفتم « سعادت بنده آن است كه پيش خدمت خداوند 7 باشد ، و لكن خداوند بوى چند نامهء مهمّ فرمود به رى و آن نواحى و گفت : نبايد آمد و دبير نوبتى 8 بايد فرستاد » بخنديد ، و شكرستانى 9 بود در همه حالها . گفت : ياد دارم و مزاح مىكردم . و گفت « نكتهيى چند ديگر است كه در آن نامهها مىبايد نبشت ، به مشافهه 10 خواستم كه با تو گفته آيد نه پيغام » و فرمود تا پيل بداشتند و پيلبان از گردن پيل فرودآمد و شاگردش و غلام خاصّى كه با سلطان بود در مهد ؛ خالى كرد 11 و قوم دور شدند ، من پيش مهد بايستادم ، نخست رقعهء خواجه با من بازراند 12 و گفت حاجب رفت تا دل خواجه بازيابد و چنين مثال دادم كه سياست 13 اين واجب كرد ازان خطا كه از حصيرى رفت ، تا دل خواجه تباه نشود . امّا حصيرى را به نزديك من آن حق هست كه از نديمان پدرم كس را نيست و در هواى من بسيار خوارى ديده است و به هيچ حال من خواجه را دست 14 آن نخواهم داد كه چنين چاكران را فروخورد بانتقام خويش ، و اندازه بدست تو دادم ، اين چه گفتم با تو ، پوشيدهدار و اين حديث اندر ياب 15 ، خواهى بفرمان ما و خواهى از دست خويش ، چنان كه المى 16 به دو نرسد و به پسرش ، كه حاجب را به تركى گفتهايم كه ايشان را مىترساند و توقّف مىكند ، چنان كه تو دررسى و اين آتش را فرونشانى . گفتم « بنده بدانست و آنچه واجب است درين باب كرده آيد » و بتعجيل بازگشتم ، حال آن بود كه ديدى 17 ، و حاجب را گفتم : توقّف بايد كرد در فرمان عالى بجاى آوردن ، چندان كه 18 من خواجهء بزرگ را ببينم . حصيرى را گفتم : شرمت باد ، مردى پير 19 ، هرچند 20 بيك چيز آب
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 214
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢١٤