تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
ماند به شراب . و من به خانهء خويش بازآمدم . پس از يك ساعت سنكوى 1 ، وكيل در 2 نزديك من آمد و گفت : خواجه بو نصر من بنده را فرستاده است و پيغام داده كه در خدمت خداوند سلطان رو تو كه بو الفضلى و عرضه‌دار كه « بنده بفرمان رفتم نزديك خواجه ؛ چنان كه فرمان عالى بود ، آبى بر آتش زدم 3 تا حصيرى و پسرش را نزدند و سيصد هزار دينار خطّى بستدند و بحبس 4 بازداشتند . و خواجهء بزرگ ازين چه خداوند فرمود و اين نواخت تازه كه ارزانى داشت ، سخت تازه شد و شادكام و بنده را به شراب بازگرفت 5 ، و خام 6 بودى مساعدت ناكردن ، و سبب ناآمدن بنده اين بود و فرستادن بنده بو الفضل ، تا بر بىادبى و ناخويشتن‌شناسى 7 نهاده نيايد 8 . » و من در ساعت برفتم امير را يافتم بر كران شهر اندر باغى فرودآمده 9 و بنشاط و شراب مشغول شده و نديمان نشسته و 10 مطربان مىزدند . با خود گفتم : اين پيغام ببايد نبشت ، اگر تمكين گفتار نيابم ، بخواند 11 و غرض بحاصل شود . پس رقعتى نبشتم بشرح تمام و پيش شدم 12 ، و امير آواز داد كه چيست ؟ گفتم : بنده ، بو نصر پيغامى داده است ، و رقعه بنمودم 13 ، دوات‌دار را گفت : بستان ، بستد و بامير داد . چون بخواند مرا پيش تخت روان خواندند و رقعت به من بازداد و پوشيده گفت : « نزديك بو نصر بازرو و او را بگوى كه نيكو رفته است 14 و احماد 15 كرديم ترا برين چه كردى ، و پس فردا چون ما بياييم ، آنچه ديگر بايد فرمود ، بفرماييم . و نيك آوردى 16 كه نيامدى و با خواجه به شراب مساعدت كردى . » و من بازگشتم و نماز ديگر به شهر بازرسيدم و سنكوى را بخواندم و بر كاغذى نبشتم كه « بنده رفت و آن خدمت 17 تمام كرد » و سنكوى آن را ببرد و به استادم داد و بر آن واقف گشت ، و تا نماز خفتن نزديك خواجه بماند و سخت مست بازگشت . ديگر روز شبگير 18 مرا بخواند ؛ رفتم . خالى نشسته بود . گفت : چه كردى ؟ آنچه رفته بود ، به تمامى با وى بازگفتم . گفت : نيك رفته است . پس گفت : اين خواجه در كار آمد ، بليغ 19 انتقام خواهد كشيد و قوم 20 را فروخورد 21 . امّا اين پادشاه بزرگ ، راعى 22 حق‌شناس است ، وى چون رقعت وزير بخواند ، ناچار دل او نگاه بايست داشت كه راست نيامدى 23 وزيرى فراكردن 24 و در