تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
بصحرا 1 ؟ مثال داد تا سپاه‌سالار غازى و اريارق 2 سالار هندوستان و ديگر حشم بازگشتند كه ايشان را فرمان نبود به شكار رفتن - و با خاصگان مىرفت - پس حاجب بزرگ بلگاتگين را به نزديك پيل خواند و به تركى 3 با وى فصلى چند سخن بگفت و حاجب بازگشت . و امير بو نصر مشكان را بخواند ، نقيبى 4 بتاخت ، و وى 5 بديوان بود ، گفت : خداوند مىبخواند 6 . و وى برنشست و بتاخت ، بامير رسيد و لختى براند ، فصلى چند سخن گفتند و امير وى را بازگردانيد . و وى بديوان بازنيامد و سوى خانهء خواجهء بزرگ احمد رفت و بو منصور ديوان‌بان 7 را بازفرستاد و مثال داد كه دبيران را باز بايد گشت ؛ و بازگشتيم . و من بر اثر استادم 8 برفتم تا خانهء خواجهء بزرگ ، رضى اللّه عنه ، زحمتى 9 ديدم و چندان مردم نظّاره 10 كه آن را اندازه نبود . يكى مرد را گفتم كه حال چيست ؟ گفت : بو بكر حصيرى را و پسرش را خليفه 11 با جبّه 12 و موزه به خانهء خواجه آورد و بايستانيد 13 و عقابين 14 بردند ، كس نمىداند كه حال چيست ، و چندين محتشم به خدمت آمده‌اند و سوار ايستاده‌اند كه روز آدينه است ، و هيچ‌كس را بار نداده‌اند مگر خواجه بو نصر مشكان كه آمد و فرودرفت 15 . و من كه بو الفضلم ، از جاى بشدم 16 ، چون بشنيدم ، كه آن مهتر و مهترزاده را بجاى من ايادى 17 بسيار بود ، و فرودآمدم و درون ميدان شدم [ و ببودم ] تا نزديك چاشتگاه فراخ 18 ، پس دويت و كاغذ آوردند و اين مقدار شنيدم كه بو عبد اللّه پارسى 19 برملا 20 گفت كه خواجهء بزرگ مىگويد « هرچند خداوند سلطان فرموده بود تا ترا و پسرت را هر يكى هزار عقابين 21 بزنند من بر تو رحمت كردم و چوب به تو بخشيدم ، پانصد هزار دينار ببايد داد و چوب بازخريد و اگر نه فرمان را به مسارعت 22 پيش رفت ، نبايد كه 23 هم چوب خوريد و هم مال بدهيد . » پدر و پسر گفتند : فرمان‌برداريم ، به هرچه فرمايد ، اما مسامحتى 24 به ارزانى دارد 25 كه داند كه ما را طاقت ده‌يك آن نباشد . بو عبد اللّه بازگشت و مىآمد و مىشد تا بر سيصد هزار دينار قرار گرفت و بدين خط 26 بدادند ، و فرمان بيرون آمد 27 كه ايشان را بحرس 28 بايد برد ، و خليفت شهر هر دو را بحرس برد و بازداشت . و قوم بازگشت ، و استادم بو نصر آنجا