تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
بودند و غلامان سوار بسيار ايستاده 1 ، و آواز آمد كه ماده‌پيل مهد 2 بيارند ؛ بياوردند و امير در مهد بنشست و پيل براندند و همگان بزرگان پياده ايستاده تا خدمت كنند . و چون پيدا آمد ، خدمت كردند 3 . بدر طارم 4 رسيده بود ، چون خواجه احمد را نديد ، گفت : خواجه نيامده است ؟ بو نصر مشكان گفت : روز آدينه بوده است و دانسته بوده است 5 كه خداوند رأى شكار كرده است ، مگر بدان سبب نيامده است . حاجب بلگاتگين رقعه پيش داشت كه « خواجه شبگير اين رقعه فرستاده است و گفته است بنده را : « اگر خداوند پرسد و اگر نپرسد كه احمد چرا نيامده است ، رقعه ببايد رسانيد . » امير رقعه بستد و پيل را بداشتند 6 و بخواند . نبشته بود كه « زندگانى خداوند دراز باد ، بنده مىگفت كه از وى وزارت نيايد كه نگذارند و هركس بادى در سر گرفته است . و بنده برگ 7 نداشت پيرانه‌سر 8 كه از محنتى بجسته و ديگر 9 مكاشفت 10 با خلق كند و جهانى را دشمن خويش گرداند ، اما چون خداوند بلفظ عالى خويش اميدهاى خوب كرد و شرطهاى ملكانه 11 رفت و بنده ، بعد فضل اللّه تعالى 12 ، جان از خداوند بازيافته بود ، فرمان عالى را ناچار پيش رفت . و هنوز ده روز برنيامده است كه حصيرى آب اين كار پاك بريخت ؛ و وى در مهد 13 از باغ مىآمد دردى 14 آشاميده ، و در بازار سعيدى معتمدى را از آن بنده ، نه در خلأ 15 ، بمشهد 16 بسيار مردم ، غلامان را بفرمود تا بزدند زدنى سخت و قباش پاره كردند ، و چون گفت چاكر احمدم ، صدهزار دشنام احمد را در ميان جمع كرد . به هيچ حال بنده بدرگاه نيايد و شغل وزارت نراند كه استخفاف 17 چنين قوم كشيدن دشوار است . اگر رأى عالى بيند ، وى 18 را عفو كرده آيد تا برباطى 19 بنشيند يا به قلعتى كه رأى عالى بيند ، و اگر عفو ارزانى ندارد ، حصيرى را مالش فرمايد ، چنان كه ضرر آن بسوزيان 20 و بتن وى رسد ، كه سطبر 21 شده است و او را و پسرش را مال بسيار مىجهاند 22 . و بنده از جهت پدر و پسر سيصد هزار دينار به خزانهء معمور 23 رساند ، و اين رقعه بخطّ بنده با بنده 24 حجّت است و السّلام . » امير چون رقعه بخواند ، بنوشت 25 و بغلامى خاصّه داد كه دويت‌دار 26 بود ، گفت : نگاه‌دار ؛ و پيل براند . و هركس مىگفت : چه شايد بود 27 و از پرده چه بيرون آيد