تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
و ارباب حوائج را بخوانند . چند تن پيش آوردند و سخن ايشان بشنيد و داد بداد و به خشنودى بازگردانيد و گفت : مجلس ديوان 1 و در سرا گشاده است و هيچ حجاب 2 نيست ، هركس را كه شغلى است مىبايد آمد . و مردمان بسيار دعا گفتند و اميد گرفتند . و مستوفيان و دبيران آمده بودند و سخت برسم نشسته برين دست 3 و بر آن دست . روى بديشان كرد و گفت « فردا چنان آييد كه هرچه از شما پرسم ، جواب توانيد دادن و حوالت 4 نكنيد . تا اكنون كارها سخت ناپسنديده رفته است و هركسى به كار خود مشغول بوده و شغلهاى سلطان ضايع . و احمد حسن شمايان 5 را نيك شناسد ، بر آن جمله كه تا اكنون بوده است ، فرانستاند 6 و بايد تا پوست ديگر پوشيد 7 و هر كسى شغل خويش كند . » هيچ‌كس دم نزد و همگان بترسيدند و خشك فروماندند 8 . خواجه برخاست و به خانه رفت . و آن روز تا شب نيز نثار مىآوردند ، نماز ديگر نسختها 9 بخواست و مقابله كرد با آنچه خازنان 10 سلطان و مشرفان 11 درگاه نبشته بودند و آن را صنف صنف 12 پيش امير آوردند ، بىاندازه مالى از زرّينه و سيمينه و جامه‌هاى نابريده و غلامان ترك گران‌مايه و اسبان و اشتران بيش‌بها 13 و هر چيزى كه از زينت و تجمّل پادشاهى بود هر چه بزرگ‌تر . امير را از آن سخت خوش آمد و گفت « خواجه مردى است تهىدست ، چرا اين بازنگرفت 14 ؟ و فرمود تا ده هزار دينار و پانصد هزار درم و ده غلام ترك قيمتى و پنج مركب خاصّ و دو استر زينى 15 و ده اشتر عبدوس به نزد او برد . چون عبدوس با آن كرامت 16 به نزديك خواجه رسيد برخاست و زمين بوسه داد و بسيار دعا گفت و عبدوس بازگشت . و ديگر روز ، چهارشنبه هفتم صفر خواجه بدرگاه آمد . و امير مظالم 17 كرد ، و روزى سخت بزرگ بود بانام و حشمت تمام . چون بار بگسست ، خواجه بديوان آمد و شغل پيش گرفت و كار ميراند ، چنان كه او دانستى راند . وقت چاشتگاه بو نصر مشكان را بخواند ، بديوان آمد ، و پيغام داد پوشيده بامير كه شغل عرض 18 با خلل 19 است ، چنان كه بنده با خداوند گفته است . و بو سهل زوزنى حرمتى دارد و وجيه 20 گشته است ، اگر رأى عالى بيند 21 ، او را بخواند و خلعت فرمايد تا بدين شغل قيام كند كه