بخواستند 1 و بازگشت . و اين روز تا شب كسانى كه ترسيده بودند ، مىآمدند و نثار مىكردند . و بو محمد قاينى دبير را كه از دبيران خاصّ او بود و در روزگار محنتش دبيرى خواجه ابو القاسم كثير 2 مىكرد بفرمان امير محمود و پس از آن بديوان حسنك بود ، و ابراهيم بيهقى دبير را كه به ديوان ما مىبود ، خواجه اين دو تن را بخواند و گفت : دبيران را ناچار فرمان نگاه بايد داشت و اعتماد من بر شما آن است كه بود ، فردا بديوان بايد آمد و بشغل و كتابت مشغول شد و شاگردان و محرّران 3 را بياورد .
گفتند : فرمانبرداريم . و بو نصر بستى دبير كه امروز بر جاى است ، مردى سديد 4 و دبيرى نيك و نيكوخط ، بهندوستان خواجه را خدمتها كرده بود و كرمعهدى 5 نموده در محنتش و چون خلاص يافت با وى تا بلخ بيامد ، وى را بنواخت و بزرگ شغلى فرمود او را و به مستحثّى 6 رفت و بزرگ مالى يافت و بو محمد و ابراهيم گذشته شدهاند 7 ، ايزدشان بيامرزاد ، و بو نصر بر جاى است و به غزنى بمانده به خدمت آن خاندان ، و به روزگار وزارت خواجه عبد الرّزاق 8 ، دام تمكينه 9 ، صاحب ديوان رسالت وى بود .
و بو عبد اللّه پارسى را بنواخت و همه در پيش خواجه او كار مىكرد . و اين بو عبد اللّه به روزگار وزارت خواجه صاحب بريد بلخ بود و كارى باحشمت داشت ، و بسيار بلا ديد در محنتش 10 و اميرك بيهقى 11 در عزل وى از غزنين بتسجيل 12 برفت ، چنان كه بياوردم ، و مالى بزرگ از وى بستدند . و ديگر روز ، سه شنبه خواجه بدرگاه آمد و امير را بديد و پس بديوان آمد . مصلّاى نماز افكنده بودند نزديك صدر وى از ديباى پيروزه 13 ، و دو ركعت نماز بكرد و پس بيرون از صدر بنشست ، دوات خواست ، بنهادند و دستهء كاغذ و درج سبك 14 ، چنان كه وزيران را برند و نهند . و برداشت و آنجا نبشت كه :
« بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ، الحمد للّه ربّ العالمين و الصّلاة على رسوله المصطفى محمّد و آله اجمعين ، و حسبى اللّه و نعم الوكيل . اللّهم اعنّى لما تحبّ و ترضى برحمتك يا ارحم الرّاحمين . ليطلق على الفقراء و المساكين شكرا للّه ربّ العالمين من الورق عشرة آلاف درهم و من الخبز عشرة آلاف و من اللحم خمسة آلاف و من الكرباس عشرة آلاف ذراع » 15 ، و آن را بدويتدار انداخت و در ساعت امضا كرد 16 . پس گفت : متظلّمان 17 را
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 206
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٠٦