بمنّه و فضله و سعة رحمته 1 .
و ديگر روز - هو الاحد الرابع من صفر هذه السّنة 2 - خواجه بدرگاه آمد و پيش رفت 3 ، و اعيان و بزرگان و سرهنگان و اوليا و حشم بر اثر وى درآمدند و رسم خدمت بجاى آوردند 4 . و امير روى به خواجه كرد و گفت : خلعت وزارت ببايد پوشيد كه شغل در پيش بسيار داريم . و ببايد دانست كه خواجه خليفت ماست ، در هرچه به مصلحت بازگردد 5 ، و مثال و اشارت وى روان است در همه كارها ، و بر آنچه بيند ، كس را اعتراض نيست . خواجه زمين بوسه داد و گفت : فرمانبردارم . امير اشارت كرد سوى حاجب بلگاتگين 6 كه مقدّم حاجبان بود تا خواجه را به جامه خانه 7 برد ؛ وى پيشتر آمد و بازوى خواجه گرفت و خواجه برخاست و به جامه خانه رفت و تا نزديك چاشتگاه همىماند كه طالعى نهاده بود جاسوس فلك 8 خلعت پوشيدن را ، و همه اوليا و حشم بازگشته 9 ، چه نشسته و چه برپاى ، و خواجه خلعت بپوشيد - و به نظاره ايستاده بودم ، آنچه گويم از معاينه 10 گويم و از تعليق 11 كه دارم و از تقويم 12 - قباى سقلاطون 13 بغدادى بود سپيدى سپيد 14 ، سخت خرد نقش پيدا 15 ، و عمامهء قصب 16 بزرگ امّا به غايت باريك 17 و مرتفع 18 و طرازى 19 سخت باريك و زنجيره 20 يى بزرگ ، و كمرى از هزار مثقال 21 پيروزهها در نشانده 22 . و حاجب بلگاتگين بدر جامه خانه بود نشسته ، چون خواجه بيرون آمد ، برپاىخاست و تهنيت كرد و دينارى و دستارچهيى 23 با دو پيروزه نگين سخت بزرگ بر انگشترى نشانده بدست خواجه داد و آغاز كرد تا پيش خواجه رود . گفت : بجان و سر سلطان كه پهلوى من روى 24 و ديگر حاجبان را بگوى تا پيش روند . بلگاتگين گفت : خواجهء بزرگ مرا اين نگويد كه دوستدارى من مىداند و ديگر خلعت خداوند سلطان پوشيده است و حشمت آن ما بندگان را نگاه بايد داشت » و برفت در پيش خواجه ، و دو حاجب ديگر با وى بودند و بسيار مرتبه - داران . و غلامى را از آن خواجه نيز به حاجبى نامزد كردند با قباى رنگين كه حاجب خواجگان را در سياه رسم نباشد پيش وى برفتن 25 . چون به ميان سراى برسيد ، حاجبان ديگر پذيره آمدند و او را پيش امير بردند و بنشاندند . امير گفت : خواجه را مباركباد . خواجه برپاىخاست و زمين بوسه داد و پيش تخت رفت و عقدى گوهر 26 بدست امير داد ؛ و گفتند ده هزار
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 204
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٠٤