تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
دينار قيمت آن بود . امير مسعود انگشترى پيروزه ، بر آن نگين ، نام امير بر آنجا نبشته 1 ، بدست خواجه داد و گفت : انگشترى ملك ماست 2 و به تو داديم تا مقرّر گردد كه پس از فرمان ما مثالهاى خواجه است . و خواجه بستد و دست امير و زمين بوسه داد و بازگشت بسوى خانه ؛ و با وى كوكبه‌يى 3 بود كه كس چنان ياد نداشت ، چنان كه بر درگاه سلطان جز نوبتيان 4 كس نماند ، و از در عبد الاعلى 5 فرودآمد 6 و به خانه رفت . و مهتران و اعيان آمدن گرفتند ، چندان غلام و نثار و جامه آوردند كه مانند آن هيچ وزيرى را 7 نديده بودند ، بعضى تقرّب را از دل و بعضى از بيم . و نسخت 8 آنچه آوردند ، مىكردند تا جمله پيش سلطان آوردند ، چنان كه رشته تايى 9 از جهت خود بازنگرفت كه چنين چيزها از وى آموختندى كه مهذّب‌تر 10 و مهترتر 11 روزگار بود . و تا نماز پيشين نشسته بود كه جز به نماز برنخاست . و روزى سخت بانام بگذشت . ديگر روز بدرگاه آمد و با خلعت نبود كه بر عادت روزگار گذشته قبايى ساخته كرد و دستارى نيشابورى يا قاينى ، كه اين مهتر را ، رضى اللّه عنه ، با اين جامه‌ها ديدندى به روزگار . و از ثقات 12 او شنيدم چون بو ابراهيم قاينى كدخدايش و ديگران ، كه بيست و سى قبا بود او را يك رنگ كه يك سال مىپوشيدى و مردمان چنان دانستندى كه يك‌قباست و گفتندى : سبحان اللّه 13 ! اين قبا از حال بنگردد ؟ اينت منكر و بجد مردى 14 ! - و مرديها و جدهاى 15 او را اندازه نبود ، و بيارم پس از اين بجاى خويش - و چون سال سپرى شدى ، بيست و سى قباى ديگر راست كرده 16 ، به جامه خانه دادندى . اين روز چون به خدمت آمد و بار بگسست ، سلطان مسعود ، رضى اللّه عنه ، خلوت كرد با وزير و آن خلوت تا نماز پيشين بكشيد 17 ، و گروهى از بيم خشك مىشدند و طبلى بود كه زير گليم مىزدند 18 و آواز پس از آن برآمد و منكر برآمد ، نه آنكه من و يا جز من بر آن واقف گشتندى 19 بدانچه رفت در آن مجلس ، امّا چون آثار ظاهر مىشد از آنچه گروهى را شغلها فرمودند و خلعتها دادند و گروهى را بركندند و قفا بدريدند 20 و كارها پديد آمد ، خردمندان دانستند كه آن همه نتيجهء آن يك خلوت است . و چون دهل درگاه 21 بزدند ، نماز پيشين خواجه بيرون آمد و اسب وى
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 205 | محمد بن حسين البيهقي