تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
آن را نزديك خواجه آوردند و چون جوابها را بخواند ، برپاىخاست و زمين بوسه داد و پيش تخت رفت و دست امير را ببوسيد و بازگشت و بنشست . و بو سهل و بو نصر آن سوگندنامه پيش داشتند 1 ؛ خواجه آن را بر زبان براند پس بر آن خطّ خويش نبشت و بو نصر و بو سهل را گواه گرفت ؛ و امير بر آن سوگندنامه خواجه را نيكويى گفت و نويدهاى خوب داد ؛ و خواجه زمين بوسه داد . پس گفت باز بايد گشت بر آنكه فردا خلعت پوشيده آيد كه كارها موقوف است و مهمّات بسيار داريم تا همه گزارده آيد خواجه گفت فرمان‌بردارم و زمين بوسه داد و بازگشت سوى خانه ، و مواضعه با وى بردند و سوگندنامه بدوات خانه 2 بنهادند . و نسخت سوگندنامه و آن مواضعه بياورده‌ام در مقامات محمودى 3 كه كرده‌ام ، كتاب مقامات ، و اينجا تكرار نكردم كه سخت دراز شدى . و مقرّر گشت همگان را كه كار وزارت قرار گرفت ، و هزاهز 4 در دلها افتاد كه نه 5 خرد مردى بر كار شد . و كسانى كه خواجه از ايشان آزارى 6 داشت ، نيك بشكوهيدند 7 . و بو سهل زوزنى بادى گرفت 8 كه از آن هول‌تر 9 نباشد و به مردمان مىنمود 10 كه اين وزارت به دو مىدادند ، نخواست و خواجه را وى آورده است و كسانى كه خرد داشتند ، دانستند كه نه چنان است كه او مىگويد ، و سلطان مسعود ، رضى اللّه عنه ، داهىتر 11 و بزرگتر و دريافته‌تر از آن بود كه تا خواجه احمد بر جاى بود وزارت به كسى ديگر دادى كه پايگاه و كفايت هر كسى دانست كه تا كدام اندازه است . و دليل روشن برين كه گفتم آن است كه چون خواجه احمد گذشته شد بهرات ، امير اين قوم را مىديد و خواجه احمد عبد الصّمد 12 را ياد مىكرد و مىگفت كه اين شغل را - هيچ‌كس شايسته‌تر از وى نيست . و چون در تاريخ بدين جاى رسم ، اين حال به تمامى شرح دهم . و اين نه از آن مىگويم كه من از بو سهل جفاها ديده‌ام كه بو سهل و اين قوم همه رفته‌اند و مرا پيداست كه روزگار چند مانده است ، امّا سخنى راست بازمىنمايم و چنان دانم كه خردمندان و آنان كه روزگار ديده‌اند و امروز اين را برخوانند ، بر من بدين چه نبشتم عيبى نكنند كه من آنچه نبشتم از اين ابواب حلقه در گوش باشد 13 و از عهدهء آن بيرون توانم آمد ، و اللّه عزّ ذكره يعصمنى و جميع المسلمين من الخطأ و الزّلل