باشد تا پس فردا خلعت بپوشد . گفتيم : بگوييم . و برفتيم . و مرا كه بونصرم آواز داد 1 و گفت : چون خواجه بازگردد 2 ، تو بازآى كه بر 3 تو حديثى دارم . گفتم : چنين كنم .
و نزديك خواجه شدم و با خواجه بازگفتم . بو سهل بازرفت و من و خواجه مانديم .
گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ، در راه بو سهل را مىگفتم ، باوّل دفعت كه پيغام داديم ، كه چون تو در ميان كارى ، من بچه كارم ؟ جواب داد كه « خواجه ترا درخواست كه مگر بر من اعتماد نداشت . » گفت : درخواستم تا مردى مسلمان 4 باشد در ميان كار من كه دروغ نگويد و سخن تحريف 5 نكند و داند كه چه بايد كرد . اين كشخانك 6 و ديگران چنان مىپندارند كه اگر من اين شغل پيش گيرم ، ايشان را اين وزيرى پوشيده 7 كردن برود 8 . نخست گردن او را فگار 9 كنم تا جان و جگر مىبكند 10 و دست از وزارت بكشد و ديگران همچنين . و دانم كه نشكيبد 11 و ازين كار بپيچد 12 كه اين خداوند بسيار اذناب 13 را بتخت خود راه داده است و گستاخ كرده ، و من آنچه واجب است از نصيحت و شفقت بجاى آرم تا نگرم چه رود . بازگشت 14 و من نزديك امير رفتم ؛ گفت : خواجه چه خواهد نبشت ؟ گفتم : رسم رفته است 15 كه چون وزارت به محتشمى دهند ، آن وزير مواضعهيى نويسد و شرايط شغل خويش بخواهد و آن را خداوند بخطّ خويش جواب نويسد ، پس از جواب توقيع كند و به آخر آن ايزد ، عزّ ذكره ، را ياد كند كه وزير را بر آن نگاه دارد . و سوگندنامهيى باشد با شرايط تمام كه وزير آن را بر زبان راند و خطّ خويش زير آن نويسد و گواه گيرد كه بر حكم آن كار كند . گفت :
پس نسخت 16 آنچه ما را ببايد نبشت در جواب مواضعه ، ببايد كرد و نسخت سوگندنامه ، تا فردا اين شغل تمام كرده آيد و پس فردا خلعت بپوشد كه همه كارها موقوف 17 است . گفتم : چنين كنم ؛ و بازگشتم و اين نسختها كرده آمد . و نماز ديگر خالى كرد امير و بر همه واقف گشت و خوشش آمد .
و ديگر روز خواجه بيامد و چون بار بگسست ، به طارم آمد و خالى كرد و بنشست ، و بو سهل و بو نصر مواضعهء او پيش بردند . امير دويت و كاغذ خواست و يكيك باب از مواضعه را جواب نبشت بخطّ خويش و توقيع كرد و در زير آن سوگند بخورد و
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 202
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٠٢