تن در دهد كه حشمت تو مىبايد 1 ، شاگردان 2 و ياران هستند ، همگان بر مثال تو كار مىكنند تا كارها بر نظام قرار گيرد . خواجه گفت : من نذر 3 دارم كه هيچ شغل سلطان 4 نكنم ، امّا چون خداوند مىفرمايد و مىگويد كه سوگندان را كفّارت كنم ، من نيز تن دردادم . امّا اين شغل را شرايط است . اگر بنده اين شرايط درخواهد تمام و خداوند قبول فرمايد ، يكسر همه اين خدمتكاران بر من بيرون آيند 5 و دشمن شوند و همان بازيها كه در روزگار امير ماضى مىكردند ، كردن گيرند و من نيز در بلاى بزرگ افتم . و امروز كه من دشمن ندارم ، فارغدل مىزيم . و اگر شرايطها 6 در نخواهم و بجاى نيارم ، خيانت كرده باشم و بعجز منسوب گردم و من نزديك خداى ، عزّ و جلّ ، و نزديك خداوند معذور نباشم . اگر چنانچه ناچار اين شغل مرا ببايد كرد ، من شرايط اين شغل را درخواهم به تمامى ؛ اگر اجابت باشد و تمكين 7 يابم ، آنچه واجب است از نصيحت و شفقت بجا آرم .
ما هر دو تن برفتيم تا با امير گفته شود . بو سهل را گفتم : چون تو در ميانى من بچه كار مىآيم ؟ گفت « ترا خواجه درخواسته است ، باشد كه 8 بر من اعتماد نيست » ، و سخت ناخوشش آمده بود آمدن من اندرين ميانه . و چون پيش رفتيم ، من ادب نگاه داشتم ، خواستم كه بو سهل سخن گويد . چون وى سخن آغاز كرد ، امير روى به من آورد و سخن از من خواست . بو سهل نيك از جاى بشد 9 ، و من پيغام به تمامى بگزاردم .
امير گفت : من همه شغلها به دو خواهم سپرد مگر نشاط و شراب 10 و چوگان 11 و جنگ ، و در ديگر چيزها همه كار وى را بايد كرد و بر رأى و ديدار وى 12 هيچ اعتراض نخواهد بود . بازگشتم و جواب بازبردم و بو سهل از جاى بشده بود و من همه با وى مىافگندم 13 ، اما چه كردمى كه امير از من بازنمىشد 14 و نه خواجه . او جواب داد ، گفت : فرمان بردارم تا نگرم و مواضعه نويسم تا فردا بر رأى عالى ، زاده اللّه علوّا 15 ، عرضه كنند و آن را جوابها باشد بخطّ خداوند سلطان و بتوقيع 16 مؤكّد گردد و اين كار چنان داشته شود 17 كه به روزگار امير ماضى ، و دانى كه به آن روزگار چون راست شد و معلوم تست كه بو نصرى . رفتيم و گفتيم . امير گفت : نيك آمد ، فردا بايد كه از شغلها فارغ شده
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 201
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٠١