كرد 1 و گفت : خواجه چرا تن درين كار نمىدهد ؟ و داند كه ما را بجاى پدر است ، و مهمّات بسيار پيش داريم ، واجب نكند 2 كه وى كفايت خويش از ما دريغ دارد .
خواجه گفت : من بنده و فرمانبردارم و جان بعد از قضاء اللّه ، تعالى ، از خداوند يافتهام 3 ، اما پير شدهام و از كار بمانده ، و نيز نذر دارم و سوگندان گران كه نيز هيچ شغل نكنم ، كه به من رنج بسيار رسيده است . امير گفت : ما سوگندان ترا كفّارت 4 فرماييم ، ما را ازين باز نبايد زد 5 . گفت : اگر چاره نيست از پذيرفتن اين شغل ، اگر رأى عالى بيند تا بنده به طارم نشيند و پيغامى كه دارد بر زبان معتمدى بمجلس عالى فرستد و جواب بشنود ، آنگاه بر حسب فرمان عالى كار كند . گفت : نيك آمد ، كدام معتمد را خواهى ؟
گفت : بو سهل زوزنى در ميان كار است ، مگر 6 صواب باشد كه بو نصر مشكان نيز اندر ميان باشد كه مردى راست است و به روزگار گذشته در ميان پيغامهاى من او بوده است .
امير گفت : سخت صواب آمد . خواجه بازگشت و بديوان رسالت آمد و خالى كردند .
از خواجه بو نصر مشكان شنودم ، گفت : من آغاز كردم كه بازگردم ، مرا بنشاند و گفت : مرو ، تو به كارى 7 كه پيغامى است بمجلس سلطان ، و دست از من نخواهد داشت تا به بيغولهيى 8 بنشينم كه مرا روزگار عذر خواستن 9 است از خداى ، عزّ و جلّ ، نه وزارت كردن . گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ، امير را بهتر افتد در اين رأى كه ديده است 10 ، و بندگان را نيز نيك آيد ، امّا خداوند 11 در رنج افتد و مهمّات سخت بسيار است و آن را كفايت نتوان كرد جز به ديدار 12 و رأى روشن خواجه . گفت : چنين است كه مىگويد 13 امّا اينجا وزرا بسيار مىبينم ، و دانم كه بر تو 14 پوشيده نيست . گفتم « هست از چنين بابتها 15 و لكن نتوان كرد جز فرمانبردارى . » پس گفتم 16 : « من درين ميانه بچه كارم ؟ بو سهل بسنده است ، و از وى بجان آمدهام ، به حيله روزگار كرانه مىكنم 17 . » گفت 18 : « ازين مينديش ، مرا بر تو اعتماد است . » خدمت كردم 19 .
بو سهل آمد و پيغام امير آورد كه خداوند سلطان مىگويد : خواجه به روزگار پدرم آسيبها و رنجها ديده است و ملامت كشيده . و سخت عجب بوده است كه وى را زنده بگذاشتهاند ؛ و ماندن وى از بهر آرايش روزگار ما 20 بوده است ، بايد كه درين كار
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 200
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٠٠