تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
بازگردد بيابى 1 . سارغ بازگشت و خواجهء بزرگ خوش خوش ببلخ آمد و در خدمت امير آمد و خدمت كرد و تواضع و بندگى نمود ، و امير او را گرم بپرسيد و تربيت ارزانى داشت 2 و به زبان نيكويى گفت ؛ او خدمت كرد و بازگشت و به خانه‌يى كه راست كرده بودند ، فرودآمد . و سه روز بياسود ، پس بدرگاه آمد . چنين گويد بو الفضل بيهقى كه چون اين محتشم بياسود ، در حديث وزارت به پيغام با وى سخن رفت . البتّه تن در نداد . بو سهل زوزنى بود در آن ميانه و كار و بار همه او داشت و مصادرات و مواضعات 3 مردم و خريدن و فروختن همه او مىكرد و خلوتهاى امير با وى و عبدوس بيشتر مىبود . در ميان اين دو تن را خياره 4 كرده بودند ، و هر دو با يكديگر بد بودند . پدريان 5 و محموديان بر آن بسنده كرده بودند كه روزى به‌سلامت بر ايشان بگذرد . و من هرگز بو نصر ، استادم را دل‌مشغول‌تر و متحيّرتر نديدم ازين روزگار كه اكنون ديدم . و از پيغامها 6 كه به خواجه احمد حسن مىرفت ، بو سهل را گفته بود « من پير شدم و از من اين كار به هيچ حال نيايد ، بو سهل حمدوى 7 مردى كافى و دريافته 8 است ، وى را عارضى 9 بايد كرد و ترا وزارت تا من از دور مصلحت نگاه مىدارم و اشارتى كه بايد كرد مىكنم . » بو سهل گفت : من به خداوند اين چشم ندارم ؛ 10 من چه مرد آن كارم كه جز پايكارى 11 را نشايم 12 . خواجه گفت : يا سبحان اللّه 13 ، از دامغان باز 14 كه بامير رسيدى ، نه همه كارها تو مىگزاردى كه كار ملك هنوز يكرويه نشده بود ؟ امروز خداوند بتخت ملك رسيد و كارهاى ملك يكرويه شد 15 ، اكنون بهتر و نيكوتر اين كار بسربرى . » بو سهل گفت : « چندان بود كه پيش ملك كسى نبود 16 . چون تو خداوند 17 آمدى ، مرا و مانند مرا چه زهره و ياراى آن بود 18 ؟ پيش آفتاب ذرّه كجا برآيد 19 ؟ ما همه باطليم و خداوندى به حقيقت 20 آمد ، همه دستها كوتاه گشت . » گفت « نيك آمد 21 ، تا اندرين بينديشم » و به خانه بازرفت . و سوى وى دو سه روز قريب پنجاه و شصت پيغام رفت درين باب ، و البتّه اجابت نكرد . يك روز به خدمت آمد ، چون بازخواست گشت 22 ، امير وى را بنشاند و خالى