تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨

ذكر تاريخ سنهء اثنتين و عشرين و أربعمائة 1

محرّم اين سال غرتش 2 سه‌شنبه بود . امير مسعود ، رضى اللّه عنه ، اين روز از كوشك در عبد الاعلى 3 سوى باغ رفت تا آنجا مقام كند 4 . ديوانها آنجا راست كرده بودند 5 و بسيار بناها زيادت كرده بودند آنجا . و يك سال كه آنجا رفتم ، دهليز 6 [ و ] درگاه و دكانها همه ديگر بود كه اين پادشاه فرمود 7 ، كه چنان دانستى در بناها كه هيچ مهندس را بكس نشمردى 8 ؛ و اينك سراى نو كه بغزنين مىبينند ، مرا گواه بسنده است . و به نشابور شادياخ 9 را درگاه و ميدان نبود هم او كشيد بخطّ خويش ، سرايى بدان نيكويى و چندين سرايچه‌ها 10 و ميدانها تا چنان است كه هست . و به بست ، دشت چوگان لشكرگاه امير پدرش ، چندان زيادتها فرمود ، چنان كه امروز بعضى بر جاى است . و اين ملك در هر كارى آيتى بود ، ايزد ، عزّ ذكره ، بر وى رحمت كناد . و از هرات نامهء توقيعى رفته بود با كسان خواجه 11 بو سهل زوزنى تا خواجه احمد حسن بدرگاه آيد . و جنكى 12 خداوند قلعه او را از بند بگشاده بود ، و او 13 اريارق حاجب سالار هندوستان را گفته بود كه « نامى زشت‌گونه بر تو نشسته است 14 ، صواب آن است كه با من به روى و آن خداوند را ببينى و من آنچه بايد گفت ، بگويم تا تو با خلعت و با نيكويى اينجا بازآيى ، كه اكنون كارها يكرويه شد و خداوندى كريم و حليم چون امير مسعود بر تخت ملك نشست . » و اريارق اين چربك 15 بخورد و افسون 16 اين مرد بزرگوار بر وى كار كرد و با وى بيامد . و خواجه را چندان خدمت كرده بود در راه كه از حد بگذشت - و از وى محتشم‌تر در آن روزگار از اهل قلم كس نبود - و خواجه عبد الرّزاق را ، پسر خواجهء بزرگ احمد حسن - كه به قلعت نندنه 17 موقوف 18 بود ، سارغ شراب‌دار 19 بفرمان وى را برگشاد 20 و نزديك پدرش آورد و فرزندش پيش پدر از سارغ فراوان شكر كرد ، خواجه گفت : من از تو شاكرترم . او را گفت : توبه نندنه بازرو كه آن ثغر 21 را بنتوان گذاشت خالى . چون بدرگاه رسم ، حال تو بازنمايم و آنچه به زيادت جاه تو