از آن گفت كه او را 1 و ديگران را مقرّرست كه بمعاملات و رسوم دواوين و اعمال و اموال به از وى 2 راه برم . امّا من حرمت او نگاه داشتم و با وى بگفتم ، و توقّع چنان بود كه مرا گفتى نبشتن ، و چون نگفت ، آزارم آمد 3 . و ترا بدين رنجه كردم تا اين با تو بگويم تا تو چنان كه صواب بينى ، بازنمايى 4 . »
در حال آنچه گفتنى بود ، بگفتم و دل او را خوش كردم . و اقداح 5 بزرگتر روان گشت . و روز به پايان آمد و همگان بپراگنديم . سحرگاهى 6 استادم مرا بخواند .
برفتم و حال بازپرسيد ، و همه به تمامى شرح كردم . بخنديد ، رضى اللّه عنه ، و گفت :
« امروز به تو نمايم حال معاملت دانستن و نادانستن . » و من بازگشتم . و وى برنشست 7 ، و من نيز بر اثر او 8 برفتم . چون بار دادند از اتّفاق و عجايب را امير روى به استادم كرد و گفت « طاهر را گفته بودم حديث منشور اشراف 9 تا با تو بگويد . آيا نسخت كرده آمده است ؟ » گفت « سوادى 10 كردهام ، امروز بياض كنند 11 تا خداوند فرونگرد و نبشته آيد . گفت « نيك آمد . » و طاهر نيك از جاى بشد . و بديوان بازآمديم ، بو نصر قلم ديوان 12 برداشت و نسخت كردن گرفت و مرا پيش بنشاند تا بياض مىكردم ، و تا نماز پيشين در آن روزگار شد 13 ، و از پرده منشورى بيرون آمد كه همه بزرگان و صدور 14 اقرار كردند كه در معنى اشراف كس آن چنان نديده است و نخواهد ديد .
و منشور بر سه دسته كاغذ بخطّ من مقرمط 15 نبشته شد ، و آن را پيش امير برد و بخواند و سخت پسند آمد ، و ازان منشور نسختها نبشته شد ، و طاهر بيكبارگى سپر بيفكند 16 و اندازه به تمامى بدانست 17 و پس از آن تا آنگاه كه به وزارت عراق رفت با تاش فراش ، نيز 18 در حديث كتابت سخن برننهاد و فرودننهاد 19 . هرچند چنين بود استادم مرا سوى او پيغامى نيكو داد . برفتم و بگذاردم و او بران سخت تازه و شادمانه شد . و پس ازان ميان هر دو ملاطفات 20 و مكاتبات پيوسته گشت بهم نشستند و شراب خوردند كه استادم در چنين ابواب يگانهء روزگار بود با انقباض 21 تمام كه داشت ، عليه رحمة اللّه و رضوانه . 22
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 197
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١٩٧