تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
يافته 1 ، و چنان شد كه بديوان كم آمدى و اگر آمدى ، زود بازگشتى و بسر شراب و نشاط باز شدى ، كه برّى 2 و نعمتى بزرگ داشت و غلامان بسيار ، نيكورويان 3 ؛ و تجمّلى و آلتى 4 تمام داشت . يك روز چنان افتاد كه امير مثال داده بود تا جملهء مملكت را چهار مرد اختيار كنند مشرفى را ، كردند ، و امير طاهر را گفت « بو نصر را ببايد گفت تا - منشورهاى ايشان نبشته شود . » و طاهر بيامد و بو نصر را گفت . گفت « نيك آمد ، تا نسخت كرده آيد . » طاهر چون متربّدى 5 بازگشت و وكيل در 6 خويش را نزديك من فرستاد و گفت « با تو حديثى فريضه دارم ، و پيغامى است سوى بو نصر ، بايد كه چون از ديوان بازگردى ، گذر سوى من 7 كنى . » من به استادم بگفتم ، گفت : ببايد رفت . پس چون از ديوان بازگشتم ، نزديك او رفتم - و خانه بكوى سيمگران 8 داشت در شارستان بلخ 9 - سرائى ديدم چون بهشت آراسته و تجمّلى عظيم ، كه مروّتش و همتش تمام بود و حرمتى داشت و مرا با خويشتن در صدر بنشاند ؛ و خوردنى را خوانى 10 نهادند سخت نيكو با تكلّف بسيار ، و نديمانش بيامدند و مطربان ترانه‌زنان 11 ، و نان بخورديم و مجلس شراب جاى ديگر آراسته بودند . آنجا شديم . تكلّفى ديدم فوق الحدّ و الوصف 12 . دست به كار برديم و نشاط بالا گرفت . چون دورى چند شراب بگشت ، خزينه‌دارش بيامد و پنج تا جامهء مرتفع 13 قيمتى پيش من نهادند و كيسه‌يى پنج هزار درم ، و پس برداشتند 14 . و بر اثر آن بسيار سيم و جامه دادند نديمان و مطربان و غلامان را . پس در آن ميان مرا گفت پوشيده كه « منكر نيستم بزرگى و تقدّم خواجهء عميد بو نصر را و حشمت بزرگ كه يافته است از روزگار دراز ، امّا مردمان مىدررسند 15 و به خداوند پادشاه نام و جاه مىيابند . هرچند ما دو تن امروز مقدّميم درين ديوان ، من او را شناسم و كهتر ويم . مرا خداوند سلطان شغلى ديگر خواهد فرمود ، بزرگتر از اين كه دارم . تا آنگاه كه فرمايد ، چشم دارم ، چنان كه من حشمت و بزرگى او نگاه دارم ، او نيز مرا حرمتى دارد . امروز كه اين منشور مشرفان فرمود ، در آن باب سخن با من