تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
دور كردمى كه دبير خائن به كار نيايد . امير بخنديد و گفت : اين حديث بر ايشان پديد نبايد كرد كه غمناك شوند - و زو كريم‌تر و رحيم‌تر كس نديده بودم - و گفت كه ما آنچه بايد ، بفرماييم ، عبيد اللّه چه شغل داشت ؟ گفت : صاحب بريدى 1 سرخس و بو الفتح صاحب بريدى تخارستان . گفت : بازگرد . بو نصر بازگشت . و ديگر روز چون امير بار داد ، همگان ايستاده بوديم ، امير آواز داد ، عبيد اللّه از صف پيش آمد . امير گفت : بديوان رسالت مىباشى ؟ گفت : مىباشم . گفت : چه شغل داشتى به روزگار پدرم ؟ گفت : صاحب بريدى سرخس . گفت : همان شغل به تو ارزانى داشتيم 2 ، اما بايد كه بديوان ننشينى كه آنجا قوم ، انبوه است 3 و جدّ و پدر ترا آن خدمت بوده است . و تو پيش ما بكارى 4 ، با نديمان پيش بايد آمد ، تا چون وقت باشد ، ترا نشانده آيد 5 . عبيد اللّه زمين بوسه داد و بصف بازرفت . پس بو الفتح حاتمى را آواز داد ، پيش آمد . امير گفت : مشرفى مىبايد بلخ و تخارستان را وافى 6 و كافى ، و ترا اختيار كرده‌ايم ، و عبدوس از فرمان ما آنچه بايد گفت با تو بگويد . وى نيز زمين بوسه داد و بصف بازشد 7 . پس بو نصر را گفت : دو منشور بايد نبشت اين دو تن را تا توقيع كنيم . گفت : نيك آمد . و بار بگسست 8 . و بديوان بازآمد استادم و دو منشور نبشته آمد و بتوقيع آراسته گشت ، و هر دو از ديوان برفتند و كس ندانست كه حال چيست . و من كه بو الفضلم از استادم شنودم . و همگان رفتند ، رحمة اللّه عليهم اجمعين 9 . و شغلها و عملها 10 كه دبيران داشتند ، بر ايشان بداشتند 11 . و [ صاحب ] بريدى سيستان كه در روزگار پيشين باسم حسنك بود ، شغلى بزرگ بانام ، بطاهر دبير دادند و صاحب بريدى قهستان 12 ببو الحسن عراقى . و در آن روزگار حساب برگرفته آمد ، مشاهرهء 13 همگان هر ماهى هفتاد هزار درم بود 14 ، كدام همّت باشد برتر ازين ؟ و دبيرانى كه به نوى آمده بودند و مشاهره نداشتند ، پس از آن عملها و مشاهره‌ها يافتند . و طاهر دبير چون متردّدى 15 بود از ناروايى 16 كارش و خجلت سوى او راه