تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
سخت بزرگ پيش طاهر بنهادند بر يك دورش ديباى سياه 1 . و عراقى دبير ، بو الحسن ، هرچند نام كتابت بر وى بود ، خود بديوان كم نشستى و بيشتر پيش امير بودى و كارهاى ديگر راندى ، و محلّى تمام 2 داشت در مجلس اين پادشاه ؛ اين روز كه صدور ديوان و دبيران برين جمله بنشستند ، وى در طارم آمد و بر دست راست خواجه بونصر بنشست در نيم ترك 3 ، چنان كه در ميانهء هر دو مهتر 4 افتاد در پيش طارم و كار راندن گرفت . و هركس كه در ديوان رسالت آمدى از محتشم و نامحتشم ، چون بو نصر را ديدى ناچار سخن با وى گفتى ، و اگر نامه بايستى ، از وى خواستندى . و نديمان كه از امير پيغامى دادندى در مهمّى از مهمّات ملك كه به نامه پيوستى 5 ، هم با بو نصر گفتندى ، تا چنان شد كه از اين جانب كار پيوسته شد 6 و از آن جانب نظاره مىكردند ، مگر گاه از گاه از آن كسان كه بعراق طاهر را ديده بودند ، كسى درآمدى از طاهرنامهء مظالمى 7 يا عنايتى يا جوازى 8 خواستى و او بفرمودى تا بنبشتندى و سخن گفتندى . چون روزى دو سه برين جمله ببود ، امير يك روز چاشتگاهى 9 بو نصر را بخواند - و شنوده بود كه در ديوان چگونه مىنشينند - گفت : نام دبيران ببايد نبشت ، آنكه با تو بوده‌اند و آنكه با ما از رى آمده‌اند ، تا آنچه فرمودنى است ، فرموده آيد . استادم بديوان آمد و نامهاى هر دو فوج 10 نبشته آمد نسخت ، پيش برد . امير گفت : عبيد اللّه 11 ، نبسهء 12 بو العباس اسفرايينى 13 و بو الفتح حاتمى نبايد 14 كه ايشان را شغلى ديگر خواهيم فرمود . بو نصر گفت : « زندگانى خداوند دراز باد ، عبيد اللّه را امير محمّد فرمود تا بديوان آوردم حرمت جدّش را ، و او برنايى خويشتن‌دار 15 و نيكوخطّ است و از وى دبيرى نيك آيد . و بو الفتح حاتمى را خداوند مثال داد بديوان آوردن به روزگار امير محمود ، چه چاكرزادهء خداوند است . » گفت : همچنين است كه همىگويى ، اما اين دو تن در روزگار گذشته مشرفان 16 بوده‌اند از جهت مرا در ديوان تو ، امروز ديوان را نشايند 17 . بو نصر گفت : بزرگا غبنا 18 كه اين حال امروز دانستم . امير گفت : اگر پيشتر مقرّر گشتى ، چه كردى ؟ گفت : هر دو را از ديوان