حجّاب 1 به دو رسيدند ، سر فرودبرد و زمين بوسه داد ، و او را بازوها بگرفتند و نيكو بنشاندند . امير روى سوى او كرد ، گفت : « سپاهسالار ما را بجاى برادر است ، و آن خدمت كه او كرد ما را به نشابور و تا اين غايت ، به هيچ حال بر ما فراموش نيست ، و بعضى را از آن حق گزارده آمد 2 و بيشتر مانده است كه به روزگار گزارده آيد . و مىشنويم [ كه ] گروهى را ناخوش است سالارى تو و تلبيس 3 مىسازند . و اگر تضريبى 4 كنند تا ترا بما دلمشغول گردانند 5 ، نگر تا دل خويشتن را مشغول نكنى ، كه حال تو نزديك ما اين است كه از لفظ 6 ما شنودى . » غازى برپاىخاست و زمين بوسه داد و گفت : چون رأى عالى در باب بنده برين جمله است ، بنده از كس باك ندارد . امير فرمود تا قباى خاصّه آوردند 7 و فراپشت او كردند 8 ، برخاست و بپوشيد و زمين بوسه داد . امير فرمود تا كمر شكارى 9 آوردند مرصّع بجواهر ، و وى را پيش خواند و بدست عالى 10 خويش بر ميان او بست . او زمين بوسه داد و بازگشت با كرامتى 11 كه كس مانند آن ياد نداشت .
و استادم بو نصر ، رحمة اللّه عليه ، بهرات چون دلشكستهيى همىبود ، چنان كه بازنمودهام پيش ازين ، و امير ، رضى اللّه عنه ، او را به چند دفعت دلگرم كرد تا قوىدلتر شد . و درين روزگار ببلخ نواختى قوى 12 يافت . و مردم حضرت 13 چون در ديوان رسالت آمدندى ، سخن با استادم گفتندى هر چند طاهر 14 حشمتى گرفته بود . و مردمان طاهر را ديده بودند پيش بو نصر ايستاده در وكالت در 15 اين پادشاه . و طارم سراى بيرون ديوان ما بود 16 ، بو نصر هم بر آنجا كه به روزگار گذشته نشستى ، بر چپ طارم كه روشنتر بوده است ، بنشست . و خواجه عميد 17 ، ابو سهل 18 ، ادام اللّه تأييده 19 ، كه صاحب ديوان رسالت است در روزگار سلطان بزرگ ابو شجاع فرّخزاد ابن ناصر دين اللّه 20 كه هميشه اين دولت باد و بو سهل همدانى آن مهترزادهء زيبا 21 كه پدرش خدمت كرده [ است ] وزراء بزرگ را و امروز عزيزا مكرّما بر جاى است ، و برادرش بو القاسم نيشابورى سخت استاد و اديبك 22 بو محمد دوغابادى 23 مردى سخت فاضل و نيكوادب و نيكوشعر و ليكن در دبيرى پياده 24 ، در چپ طاهر بنشستند . و دويتى سيمين
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 193
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١٩٣