امير المؤمنين ، فضل سهل بسنده باشد كه او شغل كدخدائى 1 مرا تيمار دارد 2 و علىّ [ بن ابى ] سعيد 3 صاحب ديوان رسالت خليفه كه از من نامهها نويسد . مأمون را اين سخن خوش آمد و مثال داد اين دو تن را تا اين شغل كفايت كنند . فضل را ذو الرّئاستين ازين گفتندى و علىّ [ بن ابى ] سعيد را ذو القلمين . آنچه غرض بود ، بياوردم ازين سه لقب ، و ديگر قصّه بجا ماندم كه دراز است و در تواريخ پيداست .
و حاجب غازى بر دل محموديان كوهى شد هر چه ناخوشتر 4 ، و هر روز كارش بر بالا 5 بود و تجمّلى نيكوتر . و نواخت امير مسعود ، رضى اللّه عنه ، خود از حدّ و اندازه بگذشت از نان دادن 6 و زبر همگان نشاندن 7 و بمجلس شراب خواندن 8 و عزيز كردن و با خلعت فاخر بازگردانيدن ، هرچند غازى شراب نخوردى و هرگز نخورده بود و از وى گربزتر 9 و بسيار دانتر خود مردم 10 نتواند بود ، محسودتر و منظورتر گشت 11 و قريب هزار سوار ساخت و فراخور آن تجمّل و آلت . و آخر چون كار به آخر رسيد ، چشم بد درخورد 12 ، كه محموديان از حيلت نمىآسودند ، تا مرد 13 را بيفگندند و بغزنين آوردند موقوف شده 14 و قصّهيى كه او را افتاد 15 ، بيارم بجاى خويش كه اكنون وقت نيست . و امير سخن لشكر همه با وى گفتى و در باب لشكر پاىمرديها 16 او مىكرد ، تا جمله روى به دو دادند 17 ، چنان كه هر روز چون از در كوشك 18 بازگشتى ، كوكبهيى سخت بزرگ با وى بودى . و محموديان حيلت مىساختند و كسان را فراز مىكردند تا از وى معايب و صورتها مىبنگاشتند 19 ، و امير البتّه نمىشنود و بر وى چنين چيزها پوشيده نشدى - و از وى دريافتهتر 20 و كريمتر و حليمتر پادشاه كس نديده بود و نه در كتب خوانده - تا كار بدان جايگاه رسيد كه يك روز شراب مىخورد و همهشب خورده بود ، بامدادان در صفّهء بزرگ بار داد و حاجبان بر رسم رفته 21 پيش رفتند و اعيان بر اثر ايشان آمدن گرفتند بر ترتيب ، و مىنشستند و مىايستادند 22 و غازى از در درآمد ، و مسافت دور بود تا صفّه ، امير دو حاجب را فرمود كه « پذيرهء سپاهسالار رويد . » و به هيچ روزگار هيچ سپاهسالار را كس آن نواخت ياد نداشت ، حاجبان برفتند و به ميان سراى بغازى رسيدند ، و چند تن پيش از حاجبان رسيده بودند و اين مژده داده ، و چون
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 192
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١٩٢