تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
بايد بنبشت . » در ساعت دويت و كاغذ و قلم خواست و اين ملطّفه را بنبشت و بفضل داد . فضل به خانه بازآمد و خالى بنشست و آنچه نبشتنى بود ، نبشت و كار راست كرد و معتمدى را با اين فرمانها نزديك طاهر فرستاد . و طاهر بدين حديث سخت شادمانه شد ، كه ميلى داشت به علويان ، آن كار را چنان كه بايست ، بساخت و مردى معتمد را از بطانهء 1 خويش نامزد كرد تا با معتمد مأمون بشد ، و هر دو به مدينه رفتند و خلوتى كردند با رضا و نامه عرضه كردند و پيغامها دادند . رضا را سخت كراهيت 2 آمد كه دانست كه آن كار پيش نرود ، امّا هم تن درداد . از آنكه از حكم مأمون چاره نداشت و پوشيده و متنكّر 3 ببغداد آمد و وى را به جايى نيكو فرودآوردند 4 . پس يك هفته كه بياسوده بود در شب طاهر نزديك وى آمد سخت پوشيده و خدمت كرد نيكو 5 و بسيار تواضع نمود و آن ملطّفه بخطّ مأمون بر وى عرضه كرد و گفت : نخست كسى منم كه بفرمان امير المؤمنين ، خداوندم ترا بيعت خواهم كرد . و چون من اين بيعت بكردم ، با من صدهزار سوار و پياده است ، همگان بيعت كرده باشند . رضا ، روّحه اللّه 6 ، دست راست را بيرون كرد تا بيعت كند ، چنان كه رسم است ، طاهر دست چپ پيش داشت . رضا گفت : اين چيست ؟ گفت : راستم مشغول است به بيعت خداوندم ، مأمون ، و دست چپ فارغ است ، ازان پيش داشتم 7 . رضا از آنچه او بكرد ، او را بپسنديد و بيعت كردند . و ديگر روز رضا را گسيل كرد با كرامت بسيار 8 . او را تا بمرو آوردند و چون بياسود ، مأمون خليفه در شب به ديدار وى آمد ، و فضل سهل با وى بود ، و يكديگر را گرم بپرسيدند ، و رضا از طاهر بسيار شكر كرد و آن نكتهء دست چپ و بيعت بازگفت . مأمون را سخت خوش آمد و پسنديده آمد ، آنچه طاهر كرده بود . گفت : اى امام ، آن نخست دستى بود كه بدست مبارك تو رسيد ، من آن چپ را راست نام كردم . و طاهر را كه ذو اليمينين خوانند سبب اين است . پس از آن آشكارا گرديد كار رضا ، و مأمون او را وليعهد كرد و علمهاى سياه برانداخت و سبز كرد 9 و نام رضا بر درم و دينار و طراز جامه‌ها 10 نبشتند و كار آشكارا شد و مأمون رضا را گفت : ترا وزيرى و دبيرى بايد كه از كارهاى تو انديشه دارد . او گفت : يا