تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
فرمان‌بردارترست . و جوابى دارم در باب وى سخت كوتاه اما درشت و دلگير 1 ، اگر دستورى دهى ، بگويم . گفت : دادم . گفت : ايّد اللّه الوزير 2 ، امير المؤمنين او را از فرودست‌تر اوليا 3 و حشم خويش بدست گرفت 4 و سينهء او بشكافت و دلى ضعيف كه چنويى را باشد ، از آنجا بيرون گرفت و دلى آنجا نهاد كه بدان دل برادرش را ، خليفه‌يى چون محمّد زبيده 5 بكشت . و با آن دل كه داد ، آلت و قوّة و لشكر داد . امروز چون كارش بدين درجه رسيد كه پوشيده نيست ، مىخواهى كه ترا گردن نهد و همچنان باشد كه اول بود ؟ به هيچ حال اين راست نيايد ، مگر او را بدان درجه برى كه از اوّل بود . من آنچه دانستم ، بگفتم و فرمان‌تراست . فضل سهل خاموش گشت . چنان كه آن روز سخن نگفت ، و از جاى بشده بود . و اين خبر بمأمون برداشتند ، سخت خوش آمدش ، جواب حسين مصعب و پسنديده آمد و گفت « مرا اين سخن از فتح بغداد خوش‌تر آمد كه پسرش كرد » و ولايت پوشنگ 6 به دو داد كه حسين به پوشنج بود . و از حديث حديث شكافد 7 ، در ذو الرّئاستين كه فضل سهل را گفتند و ذو اليمينين كه طاهر را گفتند و ذو القلمين 8 كه صاحب ديوان رسالت مأمون بود قصّه‌يى دراز بگويم تا اگر كسى نداند ، او را معلوم شود : چون محمّد زبيده كشته شد و خلافت بمأمون رسيد ، دو سال و چيزى 9 بمرو بماند ، و آن قصّه دراز است ، فضل سهل وزير خواست كه خلافت از عباسيان بگرداند و به علويان آرد . مأمون را گفت : نذر كرده بودى بمشهد من 10 و سوگندان خورده كه اگر ايزد ، تعالى ، شغل برادرت كفايت كند و خليفت گردى ، وليعهد از علويان كنى ، و هر چند بر ايشان نماند 11 ، تو بارى از گردن خود بيرون كرده باشى و از نذر و سوگند بيرون آمده . مأمون گفت : سخت صواب آمد ، كدام كس را وليعهد كنيم ؟ گفت : علىّ بن موسى الرّضا كه امام روزگار 12 است و به مدينهء رسول 13 ، عليه السّلام ، مىباشد . گفت : پوشيده كس بايد فرستاد نزديك طاهر و به دو ببايد نبشت كه ما چنين و چنين خواهيم كرد ، تا او كس فرستد و على را از مدينه بيارد و در نهان او را بيعت كند و بر سبيل خوبى 14 بمرو فرستد تا اينجا كار بيعت و ولايت عهد آشكارا كرده شود . فضل گفت « امير المؤمنين را بخطّ خويش ملطّفه‌يى