سخت دراز ، پيش از بار آنجا بنشستندى ، و حاجب غازى كه به طارم آمدى ، بر ايشان گذشتى . و ناچار همگان برپاى خاستندى و او را خدمت كردندى 1 تا بگذشتى . و اين قوم را سخت ناخوش مىآمد ، وى را در آن درجه ديدن كه خرد ديده بودند او را . مىژكيدند 2 و مىگفتند و آن همه 3 خطا بود و ناصواب ، كه جهان بر سلاطين گردد 4 و هر كسى را كه بركشيدند 5 ، بركشيدند و نرسد كسى را كه گويد چرا چنين است ، كه مأمون گفته است درين باب : نحن الدّنيا ، من رفعناه ارتفع و من وضعناه اتّضع 6 .
و در اخبار رؤسا خواندم كه اشناس 7 - و او را افشين خواندندى - از جنگ بابك خرّم دين چون بپرداخت و فتح برآمد و ببغداد رسيد ، معتصم امير المؤمنين ، رضى اللّه عنه ، فرمود مرتبهداران 8 را كه چنان بايد كه چون اشناس بدرگاه آيد ، همگان او را 9 از اسب پياده شوند و در پيش او بروند تا آنگاه كه به من رسد . حسن سهل 10 با بزرگىاى كه او را بود در روزگار خويش ، مرا شناس را پياده شد ، حاجبش 11 او را ديد كه مىرفت و پايهايش درهم مىآويخت 12 ، بگريست و حسن بديد و چيزى نگفت . چون به خانه بازآمد ، حاجب را گفت : چرا مىگريستى ؟ گفت : ترا بدان حال نمىتوانستم ديد . گفت : « اى پسر ، اين پادشاهان ما را بزرگ كردند و به ما بزرگ نشدند ، و تا با ايشانيم از فرمانبردارى چاره نيست . » و ژكيدن و گفتار آن قوم بحاجب غازى مىرسانيدند و او مىخنديدى و از آن باك نداشتى ، كه آن باد امير محمود بود در سر او نهاده 13 كه شغل مردى چون ارسلان جاذب را به دو داد كه آن كار را ازو شايستهتر كس نديد ، چنان كه اين حديث در تاريخ يمينى 14 بياوردهام . و درين باب مرا حكايتى نادر ياد آمد ، اينجا نبشتم تا بر آن واقف شده آيد .
و تاريخ به چنين حكايتها آراسته گردد :
حكايت فضل سهل ذو الرياستين 15
با حسين بن المصعب
چنين آوردهاند كه فضل وزير مأمون خليفه بمرو عتاب كرد با حسين مصعب پدر طاهر ذو اليمينين 16 و گفت : پسرت طاهر ديگر گونه شد و باد در سر كرد و خويشتن را نمىشناسد . حسين گفت : ايّها الوزير 17 ، من پيرىام درين دولت بنده و فرمانبردار ، و دانم كه نصيحت و اخلاص من شما را مقرّر است ، اما پسرم طاهر از من بندهتر و