تا آن را دريابم 1 ، و اگر راى عالى پدرم اقتضا كند كه ما را به رى ماند ، او را هم برين جمله باشم ، و در هر چيزى كه مصالح ولايت و خاندان و تن مردم به آن گردد اندر آن موافقت كنم ، و تا او مطاوعت نمايد و برين جمله باشد و شرايط عهدى را كه بست ، نگاه دارد من با وى برين جمله باشم ، و اگر اين سوگند را دروغ كنم و عهد بشكنم از خداى ، عزّ و جلّ ، بيزارم و از حول 2 و قوة وى اعتماد بر حول و قوة خويش كردم و از پيغامبران ، صلوات اللّه عليهم اجمعين 3 . و كتب بتاريخ كذا 4 . » اين عهدنامه را برين جمله بپرداخت و به نزديك منوچهر فرستاد و او خدمت و بندگى نمود و دل او بياراميد . »
اكنون نگاه بايد كرد در كفايت اين عبد الغفّار دبير در نگاهداشت مصالح اين اميرزاده و راستى و يكدلى تا چگونه بوده است . و اين حكايتها نيز به آخر آمد و بازآمدم بر سر كار خويش و براندن تاريخ ، و باللّه التّوفيق 5 .
در مجلّد پنجم بياوردهام كه امير مسعود ، رضى اللّه عنه ، در بلخ آمد روز يكشنبه نيمهء ذىالحجّة سنهء إحدى و عشرين و أربعمائة 6 و براندن كار ملك مشغول شد و گفتى جهان عروسى آراسته را ماند 7 ، كار يكرويه شده 8 و اوليا و حشم و رعايا به طاعت و بندگى اين خداوند بياراميده .
و شغل درگاه همه بر حاجب غازى مىرفت كه سپاهسالار بود و ولايت بلخ و سمنگان 8 او داشت . و كدخدايش 9 سعيد صرّاف در نهان بر وى مشرف 10 بود كه هر چه كردى پوشيده بازنمودى 11 . و هر روزى بدرگاه آمدى به خدمت ، قريب سى سپر بزر و سيم 12 ، ديلمان 13 و سپركشان 14 در پيش او مىكشيدند و چند حاجب با كلاه سياه و با كمربند در پيش و غلامى سى در قفا ، چنان كه هر كسى به نوعى از انواع چيزى داشتى 15 .
و نديدم كه خوارزمشاه يا ارسلان جاذب 16 و ديگر مقدّمان امير محمود برين جمله بدرگاه آمدندى . و اسبش در سراى بيرونى 17 ببلخ آوردندى ، چنان كه به روزگار گذشته از آن امير مسعود و محمد و يوسف بودى . و در طارم 18 ديوان رسالت نشستى تا آنگاه كه بار دادندى . و على دايه 19 و خويشاوندان و سالاران محتشم ، درون اين سراى دكّانى بود
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 188
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١٨٨