تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
گوهر آيين را گفت : دويت و كاغذ عبد الغفّار را ده . وى دويت و كاغذ پيش من بنهاد و خود از خرگاه بيرون رفت . امير نسخت عهد و سوگندنامه كه خود نبشته بود بخطّ خود به من انداخت 1 ، و چنان نبشتى كه از آن نيكوتر نبودى ، چنان كه دبيران استاد در انشاء آن عاجز آمدندى - و بو الفضل 2 درين تاريخ به چند جاى بياورد و نسختها و رقعتهاى اين پادشاه بسيار بدست وى آمد - من نسخت تأمّل كردم 3 ، نبشته بود كه « همىگويد مسعود بن محمود كه به خداى عزّ و جلّ » و آن سوگند كه در عهدنامه نويسند « كه تا امير جليل فلك المعالى ابو منصور منوچهر بن قابوس با ما باشد » و شرايط را تا به پايان به تمامى آورده 4 ، چنان كه از ان بليغ‌تر نباشد و نيكوتر نتواند بود . چون بر آن واقف گشتم ، گفتى طشتى بر سر من ريختند پر از آتش و نيك بترسيدم از سطوت 5 محمودى و خشك بماندم 6 . وى اثر آن تحيّر در من بديد . گفت : چيست كه فروماندى و سخن نمىگوئى ؟ و اين نسخت چگونه آمده است ؟ گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ، بر آن جمله كه خداوند نبشته است ، هيچ دبير استاد نتواند نبشت ، امّا اندرين يك سبب است كه اگر بگويم ، باشد كه ناخوش آيد و بموقع نيفتد 7 و به دستورى 8 توانم گفت . گفت : بگوى . گفتم : بر رأى خداوند پوشيده نيست كه منوچهر از پدر خداوند ترسان است و پدر خداوند از ضعف [ و ] نالانى 9 امروز چنين است كه پوشيده نيست و به آخر عمر رسيده و [ خبر آن ] به همهء پادشاهان و گردن‌كشان اطراف رسيده و ترسانند و خواهند كه به انتقامى بتوانند رسيد 10 ؛ و ايشان را مقرّرست 11 كه چون سلطان گذشته شد ، امير محمّد جاى او نتواند داشت و از وى تثبّتى 12 نيايد و از خداوند انديشند ، كه سايه و حشمت وى در دل ايشان مقرّر باشد و به مرادى نتوانند رسيد . و ايمن چون توان بود بر منوچهر كه چون اين عهد به نزديك وى رسد بتوقيع 13 خداوند آراسته گشته 14 ، تقرّبى كند و به نزديك سلطان محمود فرستد و از آن بلائى خيزد تا وى بمراد خويش رسد و ايمن گردد . و پادشاهان حيلتها بسيار كرده‌اند كه چون به مكاشفت 15 و دشمنى آشكارا كارى نرفته است به زرق 16 و افتعال 17 دست زده‌اند تا برفته است 18 . و نيز اگر منوچهر اين ناجوانمردى نكند ، امير محمود هشيار و بيدار و گربز 19 و بسياردان است و بر خداوند