تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
خاندان ما دور نشود . او خود پير شده است و ضعيف گشته ، و نالان مىباشد و عمرش سرآمده ، و من زندگانى وى 1 خواهم تا خداى ، عزّ و جلّ ، چه تقدير كرده است ، و از شما بيش از آن نخواهم كه چون او را قضاى مرگ باشد كه هيچ‌كس را ازان چاره نيست ، در بيعت 2 من باشيد . » و مرا كه عبد الغفّارم فرمود تا ايشان را سوگند دادم و بازگشتند . « و ميان امير مسعود و منوچهر قابوس 3 والى گرگان و طبرستان پيوسته مكاتبت بود سخت پوشيده ، چه آن وقت كه بهرات مىبود و چه بدين روزگار . مردى كه وى را حسن محدّث گفتندى نزديك امير مسعود فرستاده بود تا هم خدمت محدّثى 4 كردى و هم گاه از گاه نامه و پيغام آوردى و مىبردى . و نامه‌ها بخطّ من رفتى كه عبد الغفّارم . و هر آنگاه كه آن محدّث را بسوى گرگان فرستادى ، بهانه آوردى كه [ از ] آنجا تخم سپر غمها 5 و ترنج 6 و طبقها 7 و ديگر چيزها آورده ميايد و در آن وقت كه اميران مسعود و محمود ، رضى اللّه عنهما ، به گرگان بودند و قصد رى داشتند اين محدّث به ستارآباد 8 رفت نزديك منوچهر و منوچهر او را بازگردانيد با معتمدى از آن خويش ، مردى جلد 9 و سخن‌گوى ، بر شبه عرابيان 10 و با زىّ 11 و جامهء ايشان ، و امير مسعود را بسيار نزل 12 فرستاد پوشيده 13 بخطها 14 و نامه‌ها و طرائف 15 گرگان و دهستان 16 جز از آنچه در جملهء انزال 17 امير محمود فرستاده بود . و يك‌بار و دو بار معتمدان او ، اين محدّث و يارش 18 آمدند و شدند و كار بدان جايگاه رسيد كه منوچهر از امير مسعود عهدى و سوگندى خواست ، چنان كه رسم است كه ميان ملوك باشد . پس يك شب در آن روزگار مبارك پس از نماز خفتن پرده‌دارى كه اكنون كوتوال قلعهء سكاوند 19 است در روزگار سلطان معظّم ابو شجاع فرخ‌زاد ابن ناصر دين اللّه ، بيامد و مرا كه عبد الغفّارم بخواند - و چون وى آمدى به خواندن من ، مقرّر گشتى كه به مهمّى مرا خوانده ميايد - ساخته 20 برفتم با پرده‌دار ، يافتم امير را در خرگاه تنها بر تخت نشسته و دويت 21 و كاغذ در پيش و گوهر آيين خزينه‌دار - و او از نزديكان امير بود آن روز - ايستاده ، رسم خدمت را بجا آوردم و اشارت كرد نشستن را ، بنشستم .