مسعود زمين بوسه داد و بازگشت شادكام . و در وقت پير فرّاش بيامد و پيغام غلامان محمودى آورد كه « سخت نيكو گذشت 1 ، و ما در دل كرده بوديم 2 كه اگر بامير به بدى قصدى باشد ، شرّى بپاىكنيم ، كه بسيار غلام بما پيوستهاند و چشم بر ما دارند . » امير جوابى نيكو داد و بسيار بنواختشان و اميدهاى فراوان داد و آن حديث فرابريد 3 . و پس ازان امير محمود چند بار شراب خورد ، چه در راه و چه به رى ، و پس شراب دادن 4 اين فرزند باز نشد 5 تا امير مسعود در خلوت با بندگان و معتمدان خويش گفت كه پدر ما قصدى داشت ، اما ايزد ، عزّ ذكره ، نخواست .
و چون به رى رسيدند امير محمود به دولاب 6 فرودآمد بر راه طبرستان 7 نزديك شهر ، و امير مسعود به علىآباد لشكرگاه ساخت بر راه قزوين ، و ميان هر دو لشكر مسافت نيم فرسنگ بود . و هوا سخت گرم ايستاد 8 و مهتران و بزرگان سردابهها 9 فرمودند 10 قيلوله را 11 . و امير مسعود را سردابهيى ساختند سخت پاكيزه و فراخ ، و از چاشتگاه تا نماز ديگر آنجا بودى ، زمانى بخواب و ديگر بنشاط و شراب پوشيده خوردن و كار فرمودن . يك گرمگاه 12 اين غلامان و مقدّمان محمودى متنكّر 13 با بارانيهاى كرباسين 14 و دستارها در سر گرفته 15 پياده نزديك امير مسعود آمدند ، و پيروز وزيرى خادم كه ازين راز آگاه بود ، ايشان را بار خواست و بدان سردابه رفتند و رسم خدمت بجا آوردند .
امير ايشان را بنواخت و لطف كرد و اميدهاى فراوان داد . گفتند : زندگانى خداوند دراز باد ، [ رأى ] سلطان پدر در باب تو سخت بد است و مىخواهد كه ترا فروتواندگرفت 16 ، اما مىبترسد 17 ، و مىداند كه همگان از او سير شدهاند ، و مىانديشد كه بلائى بزرگ بپاى شود . اگر خداوند فرمايد ، بندگان و غلامان جمله در هواى تو يكدليم ، ويرا فروگيريم ، كه چون ما درشوريم ، بيرونيان 18 با ما يار شوند و تو از غضاضت 19 برهى و از رنج دل بياسايى . امير گفت : « البتّه همداستان نباشم كه ازين سخن بينديشيد تا بكردار چه رسد 20 ، كه امير محمود پدر من است و من نتوانم ديد كه بادى تيز 21 بر وى وزد .
و مالشهاى وى 22 مرا خوش است . و وى پادشاهى است كه اندر جهان همتا ندارد . و اگر ، فالعياذ باللّه 23 ، ازين گونه كه شما مىگوييد ، حالى 24 باشد تا قيامت آن عار از
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 184
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١٨٤