سخنان با امير محمود بگفتند ، خجل شد و نيك از جاى بشد 1 و گفته بود كه « سخت نيكو مىگويد ، و مرد بهتر نام گيرد . »
« و در آن وقت كه از گرگان سوى رى مىرفتند اميران ، پدر و پسر ، رضى اللّه عنهما ، چند تن از غلامان سرايى امير محمود چون قاىاغلن و ارسلان و حاجب چابك كه پس از آن از امير مسعود ، رضى اللّه عنه ، حاجبى 2 يافتند و امير بچه كه سر غوغاى 3 غلامان سراى بود و چند تن از سرهنگان و سروثاقان 4 در نهان تقرّب كردندى و بندگى نمودندى 5 و پيغامها فرستادندى . و فرّاشى پير بود كه پيغامهاى ايشان آوردى و بردى .
و اندك مايه چيزى ازين به گوش امير محمود رسيده بود ، چه امير محمّد در نهان كسان داشتى كه جستوجوى كارهاى برادر كردى و هميشه صورت او زشت مىگردانيدى نزديك پدر . يك روز بمنزلى كه آن را چاشت خواران 6 گويند ، خواسته بود پدر كه پسر را فروگيرد 7 ؛ نماز ديگر چون امير مسعود به خدمت درگاه آمد و ساعتى ببود 8 و بازگشت ، بو الحسن كرجى بر اثر 9 بيامد و گفت : سلطان مىگويد : بازمگرد و به خيمهء نوبتى 10 درنگ كن كه ما نشاط شراب 11 داريم و مىخواهيم كه ترا پيش خويش شراب دهيم تا اين نواخت بيابى . امير مسعود به خيمهء نوبت بنشست و شاد شد بدين فتح 12 . و در ساعت فرّاش پير بيامد و پيغام آن غلامان آورد كه خداوند هشيار باشد ، چنان مىنمايد كه پدر بر تو قصدى 13 مىدارد . امير مسعود نيك از جاى بشد و در ساعت 14 كس فرستاد به نزديك مقدّمان و غلامان خويش كه هشيار باشيد و اسبان زين كنيد و سلاح با خويش داريد كه روى چنين مىنمايد 15 . و ايشان جنبيدن 16 گرفتند . و اين غلامان محمودى نيز در گفتوگوى آمدند ، و جنبش در همه لشكر افتاد . و در وقت آن خبر بامير محمود رسانيدند ، فروماند 17 و دانست كه آن كار پيش نرود و باشد كه شرّى بپاى شود كه آن را دشوار در توان يافت ، نزديك نماز شام بو الحسن عقيلى 18 را نزديك پسر فرستاد به پيغام كه : ما را امروز مراد مىبود كه شراب خورديمى 19 و ترا شراب داديمى ، اما بيگاه 20 است و ما مهمّى بزرگ در پيش داريم ، راست نيامد 21 ، به سعادت بازگرد كه اين حديث بارى افتاد 22 ، چون بهسلامت آنجا رسيم اين نواخت بيابى . امير
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 183
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١٨٣