تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
فرّاشان بيست تنند ، ايشان را بيست چوب بايد زد » و حاجب پنداشت كه هر يكى را بيستگان 1 چوب فرموده است ، يكى را بيرون خانه فروگرفتند 2 و چون سه چوب بزدند ، بانگ برآورد . امير گفت : « هر يكى را يكى چوب فرموده بوديم ، و آن نيز بخشيديم ، مزنيد . » همگان خلاص يافتند . و اين غايت حليمى و كريمى باشد ، چه نيكوست العفو عند القدرة 3 . « و بدان وقت كه امير محمود از گرگان قصد رى كرد و ميان اميران و فرزندان او 4 ، مسعود و محمّد مواضعتى 5 كه نهادنى بود بنهاد ، امير محمّد را آن روز اسب بر درگاه ، اسب امير خراسان خواستند 6 ، و وى سوى نشابور بازگشت ، و اميران محمود و مسعود ، پدر و پسر ، ديگر روز سوى رى كشيدند . چون كارها بر آن جانب قرار گرفت و امير محمود عزيمت درست كرد بازگشتن را ، فرزند را خلعت داد و پيغام آمد نزديك وى به زبان بو الحسن عقيلى كه : پسرم محمّد را چنان كه شنودى بر درگاه ما اسب امير خراسان خواستند ، و تو امروز خليفت مايى و فرمان ما بدين ولايت بىاندازه ميدانى ، چه اختيار كنى كه اسب تو اسب شاهنشاه 7 خواهند يا اسب امير عراق ؟ امير مسعود چون اين پيغام پدر بشنود ، برپاىخاست و زمين بوسه داد و پس بنشست و گفت : « خداوند را بگوى كه بنده بشكر اين نعمتها چون تواند رسيد ؟ كه هر ساعتى نواختى تازه مىيابد بخاطر ناگذشته 8 . و بر خداوندان و پدران بيش از آن نباشد كه بندگان ، فرزندان خويش 9 را نامها نيكو و به سزا ارزانى دارند بدان وقت كه ايشان در جهان پيدا آيند ، و بر ايشان 10 واجب و فريضه گردد كه چون يال بركشند 11 ، خدمتهاى پسنديده نمايند تا بدان زيادت نام گيرند . و خداوند بنده را نيكوتر نامى ارزانى داشت و آن مسعود است و بزرگ‌تر آن است كه بر وزن نام خداوند است كه هميشه باد . و امروز كه از خدمت و ديدار خداوند دور خواهد ماند ، به فرمانى كه هست ، واجب كند كه برين نام كه دارد ، بماند تا زيادتها كند . اگر خداى ، عزّ و جلّ ، خواهد كه مرا بدان نام 12 خوانند ، به دولت 13 خداوند بدان رسم . » اين جواب بمشهد 14 من داد كه عبد الغفّارم . و شنودم پس از آن كه چون اين