امير مسعود 1 عرضه كردند . گفت : ظاهر مستوفى و بو سعيد را بخوانيد . و فرمود كه اين حال مرا مقرّر بايد گردانيد . طاهر باب باب بازمىراند و بازمىنمود 2 تا هزار هزار درم بيرون آمد 3 كه ابو سعيد را هست و شانزده هزار هزار درم است كه به روى حاصل است و هيچ جا پيدا نيست ، و ما لا كلام فيه 4 كه بو سعيد را از خاصّ خويش ببايد داد . امير گفت : يا با سعيد ، چه گوئى و روى اين مال چيست 5 ؟ گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، اعمال غزنين دريايى است كه غور و عمق آن پيدا نيست ، و به خداى ، عزّ و جلّ ، و بجان و سر خداوند كه بنده هيچ خيانت نكرده است و اين باقى چندينساله است و اين حاصل حقّ است خداوند را بر بنده 6 . امير گفت : اين مال به تو بخشيدم كه ترا اين حقّ هست ، خيز بهسلامت به خانه بازگرد . بو سعيد از شادى بگريست سخت به درد 7 .
طاهر مستوفى گفت : جاى شادى است نه جاى غم و گريستن . بو سعيد گفت : از آن گريستم كه ما بندگان چنين 8 خداوند را خدمت مىكنيم با چندين حلم و كرم و بزرگى وى بر ما ، و اگر وى رعايت و نواخت و نيكوداشت 9 خويش از ما دور كند ، حال ما بر چه جمله گردد . امير وى را نيكوئى گفت و بازگشت . و ازين بزرگتر نظر نتواند بود ، و همگان رفتند ، رحمة اللّه عليهم اجمعين 10 .
« و آنچه شعرا را بخشيد ، خود اندازه نبود ، چنان كه در يك شب علوى زينبى 11 را كه شاعر بود يك پيلوار 12 درم بخشيد هزار هزار درم ، چنان كه عيارش 13 در ده درم نقره نه و نيم آمدى ، و فرمود تا آن صلت گران 14 را بر پيل نهادند و به خانهء علوى بردند .
هزار دينار و پانصد دينار و ده هزار درم كموبيش را خود اندازه نبود كه چند 15 بخشيدى شعرا را و همچنان نديمان و دبيران و چاكران خويش را ، كه بهانه 16 جستى تا چيزىشان بخشيدى . و بابتداى روزگار بافراطتر 17 مىبخشيد و در آخر روزگار 18 آن باد 19 لختى سست گشت . و عادت زمانه چنين است كه هيچچيز بر يك قاعده بنماند و تغيير به همه چيزها راه يابد .
« و در حلم و ترحّم بمنزلتى بود ، چنان كه يك سال بغزنين آمد ، از فرّاشان تقصيرها پيدا آمد و گناهان نادر گذاشتنى 20 . امير حاجب سراى را گفت : « اين
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 181
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١٨١