تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
خليل گويند ، پدر بو مطيع كه هنباز خداوند 1 است . گفت : بر پسرت مستوفيان 2 چند مال حاصل 3 فرودآورده‌اند 4 ؟ گفت : شانزده هزار دينار . گفت : آن حاصل به دو بخشيدم حرمت پيرى ترا و حقّ حرمت او را . پير دعاى بسيار كرد و بازگشت . و غلامى ترك از آن پسرش به سراى امير آورده بودند تا خريده آيد ، فرمود كه آن غلام را نيز بايد داد كه نخواهيم و به هيچ حال روا داشته نيايد كه از ايشان چيزى در ملك 5 ما آيد . و ازين تمام‌تر همّت و مروّت نباشد . « و زين زيادت نيز بسيار بخشيد مانك على ميمون 6 را . و اين مانك مردى بود از كدخدايان غزنين 7 ، و بسيار مال داشت . و چون گذشته شد ، از وى اوقاف و چيز بىاندازه ماند و رباطى 8 كه خواجهء امام بو صادق تبّانى 9 ، ادام اللّه سلامته 10 ، آنجا نشيند . و حديث اين امام آورده آيد سخت مشبع 11 به جايگاه خويش ان شاء اللّه ، عزّ و جلّ 12 . قصهء مانك على ميمون با امير چنان افتاد كه اين مرد عادت داشت كه هرسالى بسيار آچارها 13 و كامه‌هاى نيكو 14 ساختى و پيش امير محمود ، رحمة اللّه عليه ، بردى . چون تخت و ملك بامير مسعود رسيد و از بلخ بغزنين آمد ، آچار بسيار و كرباسها از دست رشت 15 پارسا زنان پيش آورد . امير را سخت خوش آمد و وى را بنواخت و گفت « از گوسپندان خاصّ پدرم ، رحمة اللّه عليه ، وى بسيار داشت ، يله كردم 16 به دو ، و گوسپندان خاصّ ما نيز كه از هرات آورده‌اند ، وى را بايد داد تا آن را انديشه دارد . و در شمار 17 بايد كه با وى مساهلت 18 رود ، چنان كه او را فائدهء تمام باشد ، كه وى مردى پارساست و ما را به كار 19 است » فرمان او را به مسارعت 20 پيش رفتند . و ديگر سال امير ببلخ رفت كه اينجا مهمّات بود - چنان كه آورده آيد - مانك على ميمون بر عادت خويش بسيار آچار فرستاد و بر آن پيوست قديد 21 و هر چيزى ، و از ميكائيل بزّاز كه دوست او بود درخواست تا آن را پيش برد ، و نسخت شمار 22 خويش نيز بفرستاد كه بر وى پنجاه هزار دينار و شانزده هزار گوسپند حاصل است . و قصّه نبشته بود و التماس 23 كرده كه گوسپند سلطانى را كه وى دارد به كسى ديگر داده آيد ، كه وى پير شده است و آن را نمىتواند داشت 24 ، و مهلتى و توقّفى باشد تا او اين حاصل را نجم‌نجم 25
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 179 | محمد بن حسين البيهقي