و شعر ، و آن ابيات امير را سخت خوش آمد و همگان بپسنديدند و نسخت كردند و من نيز كردم ، امّا از دست من بشده است ، بيتى چند كه مرا ياد بود درين وقت ، نبشتم - هرچند كه بر ولى 1 نيست - تا قصّه تمام شود .
و الابيات للشيخ ابى سهل الزّوزنىّ فى مدح السّلطان الاعظم مسعود بن محمود رضى اللّه عنهما ، 2 شعر :
السّيف و الرّمح و النشّاب و الوتر * غنيت عنها و حاكى رأيك القدر
ما ان نهضت لامر عزّ مطلبه * الّا انثنيت و فى اظفارك الظّفر
من كان يصطاد فى ركض ثمانية * من الضّراغم هانت عنده البشر
اذا طلعت فلا شمس و لا قمر * اذا سمحت فلا بحر و لا مطر 3
و اين مهتر راست گفته بود كه درين پادشاه اين همه بود و زيادت ، و شعر درو نيكو آمدى 4 و حاجت نيامدى كه بدانكه گفتهاند : احسن الشّعر اكذبه 5 دروغى بايستى گفتن .
« شجاعت و دل و زهرهاش اين بود كه ياد كرده آمد و سخاوتش چنان بود كه بازرگانى كه او را بو مطيع سكزى 6 گفتندى ، يك شب شانزده هزار دينار بخشيد . و اين بخشيدن را قصّهيى است : اين بو مطيع مردى بود با نعمت بسيار از هر چيزى ، و پدرى داشت بو احمد خليل نام 7 . شبى از اتفاق نيك به شغلى بدرگاه آمده بود كه با حاجب نوبتى شغل داشت 8 و ديرى آنجا بماند . چون مىبازگشت ، شب دور 9 كشيده بود ، انديشيد ، نبايد كه 10 در راه خللى افتد ، در دهليز خاصّه مقام كرد 11 - و مردى شناخته 12 بود و مردمان او را نيكو حرمت داشتندى - سياهداران 13 او را لطف كردند و او قرار گرفت . خادمى برآمد و محدّث 14 خواست و از اتّفاق هيچ محدّث حاضر نبود . آزادمرد 15 بو احمد برخاست ، با خادم رفت ، و خادم پنداشت كه او محدّث است . چون او به خرگاه امير رسيد ، حديثى آغاز كرد ، امير آواز ابو احمد بشنود بيگانه 16 ، پوشيده نگاه كرد ، مرد را ديد ، هيچچيز نگفت تا حديث تمام كرد ، سخت سره و نغز قصّهيى بود . امير آواز داد كه تو كيستى ؟ گفت : بنده را بو احمد