كردى ، تا شير مىپيچيدى بر نيزه تا آنگاه كه سست شدى و بيفتادى . و بودى كه شير ستيزه كارتر بودى ، غلامان را فرمودى تا درآمدندى و به شمشير و ناچخ 1 پارهپاره كردندى ، اين روز چنان افتاد كه خشت بينداخت ، شير خويشتن را دردزديد 2 تا خشت با وى نيامد و زبر سرش بگذشت . امير نيزه بگزارد 3 و بر سينهء وى زد زخمى 4 استوار ، امّا امير از آن ضعيفى 5 ، چنان كه بايست ، او را بر جاى نتوانست داشت . و شير سخت بزرگ و سبك و قوى بود ، چنان كه به نيزه درآمد 6 و قوّة كرد تا نيزه بشكست و آهنگ امير كرد . پادشاه با دل 7 و جگردار 8 به دو دست بر سر و روى شير زد ، چنان كه شير شكسته شد و بيفتاد ، و امير او را فرودافشرد 9 و غلامان را آواز داد . غلامى كه او را قماش گفتندى و شمشير دار 10 بود ، و در ديوان او را جاندار 11 گفتندى ، درآمد و بر شير زخمى استوار كرد ، چنان كه بدان تمام شد 12 و بيفتاد و همهء حاضران بتعجّب بماندند و مقرّر شد كه آنچه در كتاب نوشتهاند از حديث بهرام گور 13 راست بود .
و پس از آن امير چنان كلان 14 شد كه همه شكار بر پشت پيل كردى . و ديدم وقتى در حدود هندوستان كه از پشت پيل شكار مىكردى ، و روى پيل را از آهن بپوشيده بودند ، چنان كه رسم است . شيرى سخت از بيشه بيرون آمد و روى به پيل نهاد . امير خشتى بينداخت و بر سينهء شير زد ، چنان كه جراحتى قوى كرد . شير از درد و خشم يك جست 15 كرد ، چنان كه بقفاى 16 پيل آمد ، و پيل مىطپيد 17 . امير به زانو درآمد و يك شمشير زد ، چنان كه هر دو دست شير قلم كرد 18 . شير به زانو افتاد و جان بداد و همگان كه حاضر بودند ، اقرار كردند كه در عمر خويش از كسى اين ياد ندارند .
« و پيش از آنكه بر تخت ملك نشسته بود ، روزى سير كرد 19 و قصد هرات داشته ، هشت شير در يك روز بكشت و يكى را به كمند بگرفت . و چون به خيمه فرودآمد ، نشاط شراب كرد ، و من كه عبد الغفّارم ايستاده بودم ، حديث آن شيران خاست و هر كسى ستايشى مىگفت . خواجه بو سهل زوزنى دوات و كاغذ خواست و بيتى چند شعر گفت به غايت نيكو ، چنان كه او گفتى ، كه يگانهء روزگار بود در ادب و لغت
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 177
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١٧٧