تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
رفتند ، و خالى كردند ، و حرم و غلامان برفتند . و پس خيلتاش را قتلغ تگين بهشتى و مشرف و صاحب بريد 1 گرد همه سرايها برآوردند و يك‌يك جاى به دو نمودند تا جمله بديد و مقرّر گشت كه هيچ خانه نيست بر آن جمله كه انها 2 كرده بودند . پس نامه‌ها نبشتند بر صورت اين حال ، و خيلتاش را ده هزار درم دادند و بازگردانيدند ، و امير مسعود ، رضى اللّه عنه ، به شهر بازآمد . و چون خيلتاش بغزنين رسيد و آنچه رفته بود ، به تمامى بازگفت و نامه‌ها نيز بخوانده آمد . امير محمود گفت ، رحمة اللّه عليه ، « برين فرزند من دروغها بسيار مىگويند . » و ديگر آن جست‌وجويها فرابريد 3 . « و هم بدان روزگار جوانى و كودكى خويشتن را رياضتها 4 كردى چون زور آزمودن و سنگ گران برداشتن و كشتى گرفتن و آنچه بدين ماند . و او فرموده بود تا آوارها 5 ساخته بودند از بهر حواصل 6 گرفتن و ديگر مرغان را . و چند بار ديدم كه برنشست روزهاى سخت صعب سرد 7 ، و برف نيك قوى 8 ، و آنجا رفت و شكار كرد و پياده شد ، چنان كه تا ميان دو نماز 9 چندان رنج ديد كه جز سنگ خاره به مثل آن طاقت ندارد . و پاى در موزه 10 كردى برهنه در چنان سرما و شدّت و گفتى « بر چنين چيزها خوى بايد كرد تا اگر وقتى شدتى و كارى سخت پيدا آيد ، مردم 11 عاجز نماند . » و همچنين به شكار شير رفتى تاختن اسفزار 12 و ادرسكن 13 و ازان بيشه‌ها به فراه وزيركان و شير نر 14 ، چون بر آنجا بگذشتى به بست و بغزنين آمدى . و پيش شير تنها رفتى و نگذاشتى كه كسى از غلامان و حاشيه 15 او را يارى دادندى . و او از آن چنين كردى كه چندان زور و قوّة دل داشت كه اگر سلاح بر شير زدى و كارگر نيامدى ، به مردى و مكابره 16 شير را بگرفتى و پس به زودى بكشتى . « و بدان روزگار كه بمولتان مىرفت تا آنجا مقام كند ، كه پدرش از وى بيازرده بود از صورتها كه بكرده بودند - و آن قصه دراز است - در حدود كيكانان 17 پيش شير شد ، و تب چهارم 18 مىداشت . و عادت چنان داشت كه چون شير پيش آمدى ، خشتى 19 كوتاه دستهء قوى بدست گرفتى و نيزه‌يى سطبر 20 كوتاه ، تا اگر خشت بينداختى و كارى 21 نيامدى ، آن نيزه بگزاردى 22 به زودى و شير را بر جاى بداشتى ، آن به زور و قوّة خويش