از آخور خيلتاش را بايد داد و پنج هزار درم . نوشتگين بيرون آمد و در دادن اسب و سيم و بهگزين 1 كردن اسب روزگارى كشيد ، و روز را مىبسوخت 2 تا نماز شام را راست كرده بودند 3 و بخيلتاش دادند و وى برفت تازان .
و آن ديوسوار نوشتگين ، چنان كه با وى نهاده بود ، بهرات رسيد ، و امير مسعود بر ملطّفه واقف گشت و مثال داد تا سوار را جايى فرودآوردند ، و در ساعت فرمود كه تا گچگران 4 را بخواندند و آن خانه سپيد كردند و مهره 5 زدند كه گويى هرگز بر آن ديوارها نقش نبوده است ، و جامه 6 افكندند و راست كردند و قفل برنهادند و كس ندانست كه حال چيست .
« و بر اثر 7 اين ديوسوار خيلتاش دررسيد روز هشتم چاشتگاه فراخ 8 و امير مسعود در صفّهء 9 سراى عدنانى نشسته بود با نديمان . و حاجب قتلغ تگين بهشتى بر درگاه نشسته بود با ديگر حجّاب 10 و حشم و مرتبهداران . و خيلتاش دررسيد ، از اسب فرودآمد و شمشير بركشيد و دبّوس 11 دركش 12 گرفت و اسب بگذاشت 13 . و در وقت قتلغ تگين برپاىخاست و گفت چيست ؟ خيلتاش پاسخ نداد و گشادنامه به دو داد و به سراى فرودرفت . قتلغ [ تگين ] گشادنامه را بخواند و بامير مسعود داد و گفت : چه بايد كرد ؟ امير گفت : هر فرمانى كه هست ، بجاى بايد آورد . و هزاهز 14 در سراى افتاد . و خيلتاش مىرفت تا بدر آن خانه و دبّوس درنهاد و هر دو قفل بشكست و در خانه باز كرد و در رفت ، خانهيى ديد سپيد پاكيزه مهره زده 15 و جامه افكنده . بيرون آمد و پيش امير مسعود زمين بوسه داد و گفت : بندگان را از فرمانبردارى چاره نيست ، و اين بىادبى بنده بفرمان سلطان محمود كرد ، و فرمان چنان است كه در ساعت كه اين خانه بديده باشم ، بازگردم ، اكنون رفتم . امير مسعود گفت : تو بوقت آمدى و فرمان خداوند سلطان پدر را بجاى آوردى ، اكنون بفرمان ما يك روز بباش 16 ، كه باشد كه بغلط نشان خانه بداده باشند ، تا همه سرايها و خانها به تو نمايند . گفت : فرمانبردارم ، هرچند بنده را اين مثال ندادهاند . و امير برنشست و به دو فرسنگى باغى است كه بيلاب 17 گويند ، جايى حصين كه وى را و قوم 18 را آنجا جاى بودى ، و فرمود تا مردم سرايها جمله آنجا
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 175
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١٧٥