تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة مقدمه 21

مساهمون:

صمقدمه ٢١
دانند - كه نهى كنند از كارهاى سخت زشت و جايگاه چون خالى شود ، آن كار بكنند . . . ص 158 » . بيهقى يك‌بار به‌صراحت در ذكر ورود رسول از بغداد و نامهء خليفه و بيعت‌نامه از حاسدان نابخردى كه نامه‌ها و اسناد او را بعمد نابود كرده‌اند ياد مىكند و دريغ مىخورد و از خداوند كيفر ناچيزكنندگان را مىجويد : « و در آخر اين قصه نبشته آيد اين نامه و بيعت‌نامه تا بر آن واقف شده آيد ، كه اين نامه چندگاه بجستم تا بيافتم درين روزگار كه تاريخ اينجا رسانيده بودم با فرزند استادم خواجه بونصر ، ادام اللّه سلامته و رحم والده . و اگر كاغذها و نسختهاى من همه به قصد ناچيز نكرده بودندى ، اين تاريخ از لونى ديگر آمدى ، حكم اللّه بينى و بين من فعل ذلك . . . ص 439 » « و همه نسختها داشتم و به قصد ناچيز كردند و دريغا و بسيار بار دريغا كه آن روضه‌هاى رضوانى بر جاى نيست كه اين تاريخ بدان چيزى نادر شدى و نوميد نيستم از فضل ايزد ، عز ذكره ، كه آن به من بازرسد تا همه نبشته آيد . . . ص 445 » « و نسخت اين نامه داشتم به خط خواجه و بشد ، چنان كه چند جاى درين كتاب اين حال بگفتم . . . ص 681 »

داستانها و حكايتهاى تاريخى

بيهقى براى پندآموزى و عبرت‌اندوزى هرجا مناسب ديده داستانى تاريخى براى آراستن تاريخ و آگاه ساختن خوانندگان مىآورد و از آن جمله است داستان فضل ربيع و مأمون ( ص 24 ) و حديث ملطفه‌ها و مأمون ( ص 29 ) و قصهء نصر احمد در علاج خشم خود ( 161 ) حكايت فضل سهل ذو الرياستين با حسين المصعب ( ص 189 ) داستان مأمون و امام رضا ( 191 ) حكايت افشين و بودلف ( 220 ) قصهء عبد اللّه بن زبير ( ص 236 ) قصهء هارون الرشيد و جعفر برمكى ( 240 ) قصهء بر دار كردن ابن بقيه ( ص 241 ) داستان امير رضى و عمش عبد العزيز ( 246 ) قصهء سبكتگين ( ص 249 ) حكايت موسى با برهء گوسپند ( 250 ) داستان زندانى شدن بزرجمهر ( 472 ) حكايت ابو المظفر برغشى ( ص 494 ) حكايت فضل برمكى و هارون الرشيد ( ص 640 ) حكايت عمرو ليث در مرگ فرزند ( 698 ) داستان هارون الرشيد با دو زاهد بنام ابن السماك و ابن عبد العزيز ( ص 736 ) حكايت جعفر بن يحيى بن خالد برمكى ( 988 ) حكايت خوارزمشاه ابو العباس ( ص 1100 ) بيهقى نيز سعدىوار با خامهء سحر آفرين با نقل داستانهاى تاريخى به دنيا - فريفته‌شدگان و خودكامگان را بر ريختن خون بىگناهان سرزنش مىكند و از ستم راندن بازميدارد