پرسيدى از آن جايها و روستاها و خوردنيها . و اين بايتگين زمين داورى ، بدان وقت كه امير محمود سيستان بستد و خلف 1 برافتاد ، با خويشتن صد و سى طاوس نر و ماده آورده بود ، گفتندى كه خانهزادند 2 به زمين داور و در خانههاى ما از آن 3 بودى . بيشتر در گنبدها 4 بچه مىآوردندى . و امير مسعود ايشان را دوست داشتى و بطلب ايشان بر بامها آمدى . و به خانهء مادر گنبدى دو سه جاى خايه 5 و بچه كرده بودند .
يك روز از بام جدّهء مرا آواز داد و بخواند . چون نزديك رسيد ، گفت : « بخواب ديدم كه من به زمين غور بودمى 6 ، و همچنين كه اين جايهاست ، آنجا نيز حصار بودى ، و بسيار طاوس و خروس بودى ، من ايشان 7 را مىگرفتمى و زير قباى خويش مىكردمى ، و ايشان در زير قباى من همىپريدندى و مىغلطيدندى . و تو هر چيزى بدانى ، تعبير 8 اين چيست ؟ » پيرزن گفت : ان شاء اللّه ، امير ، اميران غور را بگيرد و غوريان به طاعت آيند . گفت : من سلطانى 9 پدر نگرفتهام ، چگونه ايشان را بگيرم ؟ پيرزن جواب داد كه چون بزرگ شوى ، اگر خداى ، عزّ و جلّ ، خواهد ، اين بباشد 10 ، كه من ياد دارم سلطان پدرت را كه اينجا بود به روزگار كودكى و اين ولايت او داشت ، اكنون بيشترى از جهان بگرفت و مىگيرد . تو نيز همچون پدر باشى . امير جواب داد : ان شاء اللّه . و آخر ببود 11 همچنان كه بخواب ديده بود و ولايت غور به طاعت وى آمدند . وى را نيكواثرهاست در غور ، چنان كه ياد كرده آيد درين مقامه . و در شهور سنهء احدى و عشرين و أربعمائة 12 كه اتّفاق افتاد پيوستن من كه عبد الغفّارم به خدمت اين پادشاه ، رضى اللّه عنه ، فرمود تا از آن طاوسان چند نر و ماده با خويشتن آرم ، و شش جفت برده آمد . و فرمود تا آن را در باغ بگذاشتند 13 ، و خايه و بچه كردند ، و بهرات از ايشان نسل پيوست 14 . و اميران غور به خدمت امير آمدند ، گروهى به رغبت و گروهى به رهبت 15 كه اثرهاى بزرگ نمود تا از وى بترسيدند و دم دركشيدند 16 . و به هيچ روزگار نشان ندادند و نه در كتب خواندند كه غوريان پادشاهى را چنان مطيع و منقاد بودند كه او را بودند .
« و در سنهء خمس و أربعمائة 17 امير محمود از بست تاختن آورد بر جانب خوابين
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 166
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١٦٦