تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
خوب نمود و امروز مقيم است بغزنين عزيزا مكرّما به خانهء خويش . و اين نكتهء چند نبشتم از حديث وى ، و تفصيل حال وى فرادهم 1 درين تاريخ سخت روشن به جايهاى خويش ، ان شاء اللّه تعالى 2 . و اين چند نكت از مقامات 3 امير مسعود ، رضى اللّه عنه ، كه از وى شنودم ، اينجا نبشتم تا شناخته آيد . و چون ازين فارغ شوم ، آنگاه نشستن اين پادشاه ببلخ بر تخت ملك پيش گيرم و تاريخ روزگار همايون او را برانم . المقامة فى معنى ولاية العهد بالامير شهاب الدّولة مسعود و ما جرى من احواله 4 . « اندر شهور 5 سنهء احدى و أربعمائة 6 كه امير محمود ، رضى اللّه عنه ، بغزو غور 7 رفت بر راه زمين داور 8 از بست و دو فرزند خويش را ، اميران مسعود و محمد و برادرش يوسف ، رحمهم اللّه اجمعين 9 ، را فرمود تا به زمين داور مقام كردند و بنه‌هاى گران‌تر نيز آنجا ماند 10 . و اين دو پادشاه‌زاده چهارده‌ساله بودند و يوسف هفده‌ساله . و ايشان را آنجا بدان سبب ماند كه زمين داور را مبارك داشتى كه نخست ولايت كه امير عادل سبكتگين پدرش ، رضى اللّه عنه ، وى را داد ، آن ناحيت بود و جدّ مرا كه عبد الغفّارم - بدان وقت كه آن پادشاه بغور رفت و آن اميران را آنجا فرودآوردند به خانهء بايتگين زمين داورى 11 كه والى آن ناحيت بود از دست امير محمود - فرمود تا به خدمت ايشان قيام كند و آنچه ببايد از وظايف 12 و رواتب 13 ايشان راست مىدارد . و جدّه‌اى بود مرا زنى پارسا و خويشتن‌دار و قران خوان و نبشتن دانست و تفسير قران و تعبير و اخبار پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و سلّم 14 ، نيز بسيار ياد داشت . و با اين 15 ، چيزهاى پاكيزه ساختى از خوردنى و شربتها به غايت نيكو ، و اندر آن آيتى 16 بود . پس جدّ و جدّهء 17 من هر دو به خدمت آن خداوندزادگان 18 مشغول گشتند كه ايشان را آنجا فرودآورده بودند ، و ازان پيرزن حلواها و خوردنيها و آرزوها 19 خواستندى ، و وى اندر آن تنوّق 20 كردى تا سخت نيكو آمدى و او را پيوسته بخواندندى تا حديث كردى و اخبار خواندى ، و بدان الفت گرفتندى . و من سخت بزرگ بودم ، به دبيرستان قران خواندن رفتمى 21 و خدمتى كردمى 22 ، چنان كه كودكان كنند و بازگشتمى . تا چنان شد كه اديب خويش 23 را كه او را بسالمى 24 گفتندى ، امير مسعود گفت : عبد الغفّار را از ادب چيزى ببايد آموخت .