وى قصيدهيى دو سه از ديوان متنبّى 1 و « قفا نبك » 2 مرا بياموخت و بدين سبب گستاختر شدم .
« و در آن روزگار ايشان را در نشستن بر آن جمله ديدم كه ريحان خادم گماشتهء امير محمود بر سر ايشان بود و امير مسعود را بياوردى و نخست در صدر بنشاندى ، آنگاه امير محمّد را بياوردندى و بر دست راست وى بنشاندندى ، چنان كه يك زانوى وى بيرون صدر 3 بودى و يك زانو بر نهالى 4 . و امير يوسف را بياوردندى و بيرون از صدر بنشاندندى بر دست چپ . و چون برنشستندى به تماشا 5 و چوگان ، محمّد و يوسف به خدمت در پيش امير مسعود بودندى با حاجبى كه نامزد بود . و نماز ديگر چون مؤدّب 6 بازگشتى ، نخست آن دو تن بازگشتندى و برفتندى ، پس امير مسعود پس از آن به يك ساعت .
و ترتيبها همه ريحان خادم نگاه مىداشت ، و اگر چيزى ديدى ناپسنديده ، بانگ برزدى .
« و در هفته دو بار برنشستندى و در روستاها بگشتندى . و امير مسعود عادت داشت كه هر بار كه برنشستى ، ايشان را ميزبانى كردى و خوردنيهاى بسيار با تكلّف آوردندى از جدّ و جدّهء من ، كه بسياربار چيزها خواستى پنهان ، چنان كه در مطبخ كس خبر نداشتى . و غلامى بود خرد قراتگين 7 نام كه درين كار بود و پيغام سوى جدّ و جدّهء من او آوردى - و گفتندى كه اين قراتگين نخست غلامى بود امير را ، بهرات نقابت 8 يافت و پس از نقابت حاجب شد امير مسعود را - و خوردنيها بصحرا مغافصه 9 پيش آوردندى ، و نيز ميزبانيهاى بزرگ كردى و حسن را پسر امير فريغون 10 ، امير گوزگانان و ديگران كه همزادگان 11 ايشان بودند ، بخواندى 12 و ايشان را پس از نان خوردن چيزى بخشيدى .
« و بايتگين زمين داورى والى ناحيت هم نخستين غلام بود امير محمود را ، و امير محمود او را نيكو داشتى و او زنى داشت سخت به كار آمده و پارسا ، و درين روزگار كه امير مسعود بتخت ملك رسيد پس از پدر ، اين زن را سخت نيكو داشتى به حرمت خدمتهاى گذشته ، چنان كه به مثل در برابر والده سيّده 13 بود . و چند بار در اينجا به غزنين در مجلس امير مسعود - و من حاضر بودم - اين زن آن حالهاى روزگارها بگفتى و آن سيرتهاى ملكانهء 14 امير بازنمودى 15 ، و امير را از آن سخت خوش آمدى و بسيار
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 165
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١٦٥