و بو طيّب كه : هيچ نماند و اين كار بصلاح بازآمد 1 .
آنگاه فرمود و گفت : بازگرديد و طلب كنيد در مملكت من خردمندتر مردمان را ، و چندان عدد 2 كه يافته آيد ، بدرگاه آرند ، تا آنچه فرمودنى است ، بفرمايم . اين دو محتشم بازگشتند سخت شادكام ، كه بلائى بزرگتر ايشان را بود 3 ، و تفحّص 4 كردند جملهء خردمندان مملكت را ، و از جمله هفتاد و اند 5 تن را ببخارا آوردند كه رسمى 6 و خاندانى و نعمتى داشتند ، و نصر احمد را آگاه كردند ، فرمود كه اين هفتاد و اند تن را كه اختيار كردهايد ، يك سال ايشان را مىبايد آزمود تا تنى چند از ايشان بخردتر اختيار كرده آيد . و همچنين كردند تا از ميان آن قوم سه پير بيرون آمدند خردمندتر و فاضلتر و روزگارديدهتر . و ايشان را پيش نصر احمد آوردند و نصر يك هفته ايشان را مىآزمود ، چون يگانه 7 يافت ، راز خويش با ايشان بگفت و سوگند سخت گران نسخت كرد 8 بخطّ خويش و بر زبان براند ، و ايشان را دستورى داد به شفاعت كردن در هر بابى و سخن فراختر 9 به گفتن . و يك سال برين برآمد ، نصر احنف قيس 10 ديگر شده بود در حلم ، چنان كه به دو مثل زدند و اخلاق ناستوده بيكبار از وى دور شده بود .
اين فصل نيز به پايان آمد و چنان دانم كه خردمندان - هر چند سخن دراز كشيدهام - بپسندند كه هيچ نبشته نيست كه آن بيكبار خواندن نيرزد . و پس ازين عصر مردمان ديگر عصرها با آن رجوع كنند و بدانند . و مرا مقرّرست كه امروز كه من اين تأليف مىكنم درين حضرت بزرگ 11 - كه هميشه باد - بزرگاناند كه اگر براندن تاريخ اين پادشاه مشغول گردند ، تير بر نشانه زنند و به مردمان نمايند كه ايشان سواراناند و من پياده 12 و من با ايشان در پيادگى كند و بالنگى منقرس 13 و چنان واجب كندى 14 كه ايشان بنوشتندى 15 و من بياموزمى و چون سخن گويندى ، بشنومى . و لكن چون دولت 16 ايشان را مشغول كرده است تا از شغلهاى بزرگ انديشه مىدارند و كفايت مىكنند و ميان بستهاند تا به هيچ حال خللى نيفتد كه دشمنى و حاسدى و طاعنى شاد شود و بكام رسد ، بتاريخ راندن و چنين احوال و اخبار نگاه داشتن و آن را نبشتن چون توانند رسيد و دلها اندران چون توانند بست ؟ پس من به خليفتى 17 ايشان اين كار را پيش گرفتم كه اگر توقّف كردمى ، منتظر
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 161
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١٦١