از پدر بماند كه احمد را به شكارگاه بكشتند و ديگر روز آن كودك را بر تخت ملك بنشاندند بجاى پدر . آن شيربچه 1 ملكزادهيى سخت نيكو برآمد 2 و بر همه آداب ملوك سوار 3 شد و بىهمتا آمد . اما در وى شرارتى 4 و زعارتى 5 و سطوتى و حشمتى بافراط بود ، و فرمانهاى عظيم مىداد از سر خشم ، تا مردم از وى دررميدند . و با اين همه به خرد رجوع كردى و مىدانست كه آن اخلاق سخت ناپسنديده است .
يك روز خلوتى كرد با بلعمى 6 كه بزرگتر وزير وى بود ، و بو طيّب مصعبى 7 صاحب ديوان رسالت - و هر دو يگانهء روزگار بودند در همهء ادوات 8 فضل - و حال خويش به تمامى با ايشان براند و گفت : من مىدانم كه اين كه از من مىرود 9 خطائى بزرگ است و لكن با خشم خويش برنيايم و چون آتش خشم بنشست ، پشيمان مىشوم و چه سود دارد ، كه گردنها زده باشند و خانمانها بكنده و چوب بىاندازه به كار برده ، تدبير اين كار چيست ؟ ايشان گفتند : مگر 10 صواب آنست كه خداوند نديمان خردمندتر ايستاند 11 پيش خويش كه در ايشان با خرد تمام كه دارند ، رحمت و رأفت 12 و حلم باشد ، و دستورى 13 دهد ايشان را تا بىحشمت چون كه خداوند در خشم شود ، بافراط شفاعت كنند و بتلطّف 14 آن خشم را بنشانند و چون نيكويى فرمايد آن چيز را در چشم وى بيارايند تا زيادت فرمايد . چنان دانيم كه چون برين جمله باشد ، اين كار بصلاح بازآيد 15 .
نصر احمد را اين اشارت سخت خوش آمد و گفت ايشان را بپسنديد و احماد 16 كرد برين چه گفتند و گفت : من چيزى ديگر بدين پيوندم تا كار تمام شود و به مغلّظ 17 سوگند خورم كه هر چه من در خشم فرمان دهم تا سه روز آن را امضا نكنند 18 تا درين مدّت آتش خشم من سرد شده باشد و شفيعان 19 را سخن به جايگاه افتد 20 و آنگاه نظر كنم بر آن 21 و پرسم 22 ، كه اگر آن خشم به حق گرفته باشم ، چوب چندان زنند كه كم از صد 23 باشد و اگر به ناحق گرفته باشم ، باطل كنم آن عقوبت را و برداشت كنم 24 آن كسان را كه در باب ايشان سياست 25 فرموده باشم ، اگر لياقت دارند برداشتن را . و اگر عقوبت بر مقتضاى شريعت باشد ، چنان كه قضاة حكم كنند ، برانند 26 . بلعمى گفت
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 160
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١٦٠