تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
نيابد و لا مردّ لقضائه عزّ ذكره 1 . و حق را هميشه حق مىبايد دانست و باطل را باطل ، چنان كه گفته‌اند « فالحقّ حقّ و ان جهله الورى و النّهار نهار و ان لم يره الاعمى . 2 » و اسأل اللّه تعالى ان يعصمنا و جميع المسلمين من الخطاء و الزّلل بطوله وجوده و سعة رحمته 3 . و چون از خطبه فارغ شدم ، واجب ديدم انشا كردن فصلى ديگر كه هم پادشاهان را به كار آيد و هم ديگران را ، تا هر طبقه به مقدار دانش خويش از آن بهره بردارند ، پس ابتدا كنم بدانكه بازنمايم كه صفت مرد خردمند عادل چيست تا روا باشد كه او را فاضل گويند و صفت مردم ستمكار چيست تا ناچار او را جاهل گويند ، و مقرّر گردد كه هركس كه خرد او قوىتر ، زبانها در ستايش او گشاده‌تر ، و هر كه خرد وى اندك‌تر او به چشم مردمان سبك‌تر 4 .

فصل

حكماى بزرگتر 5 كه در قديم بوده‌اند چنين گفته‌اند كه از وحى قديم 6 كه ايزد ، عزّ و جلّ 7 ، فرستاد به پيغمبر آن روزگار آن است كه مردم را گفت كه ذات 8 خويش بدانكه چون ذات خويش را بدانستى ، چيزها را دريافتى . و پيغمبر ما ، عليه السّلام ، گفته است : من عرف نفسه فقد عرف ربّه 9 ، و اين لفظى است كوتاه با معانى بسيار ، كه هركس كه خويشتن را نتواند شناخت ديگر چيزها را چگونه تواند دانست ؟ وى از شمار بهائم 10 است بلكه نيز بتر از بهائم كه ايشان را تميز 11 نيست و وى را هست . پس چون نيكو انديشه كرده آيد ، در زير اين كلمهء بزرگ سبك 12 و سخن كوتاه بسيار فايده است كه هركس كه او خويشتن را بشناخت كه او زنده است و آخر به مرگ ناچيز شود و باز بقدرت آفريدگار ، جلّ جلاله 13 ، ناچار از گور برخيزد و آفريدگار خويش را بدانست و مقرّر گشت كه آفريدگار چون آفريده 14 نباشد ، او را دين راست و اعتقاد درست حاصل گشت 15 . و آنگاه وى بداند كه مركّب است از چهار چيز كه تن او بدان بپاى است و هرگاه كه يك چيز از آن را خلل افتاد ، ترازوى راست نهاده 16