تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
جانب لشكر فور بانگى به نيرو آمد و فور را دل‌مشغول شد و از آن جانب نگريست و اسكندر فرصت يافت و وى را بزد 1 و بكشت . پس اسكندر مردى بوده است با طول و عرض 2 و بانگ و برق و صاعقه ، چنان كه در بهار و تابستان ابر باشد ، كه به پادشاهان روى زمين بگذشته است و بباريده و باز شده 3 ، فكأنّه سحابة صيف عن قليل تقشّع 4 . و پس از وى پانصد سال ملك يونانيان كه بداشت و بر روى زمين بكشيد 5 بيك تدبير راست بود كه ارسطاطاليس 6 استاد اسكندر كرد و گفت : مملكت قسمت بايد كرد ميان ملوك تا به يكديگر مشغول مىباشند و بروم نپردازند . و ايشان را ملوك طوائف خوانند . و اما اردشير بابكان 7 : بزرگتر چيزى كه از وى روايت كنند آنست كه وى دولت‌شدهء 8 عجم را بازآورد و سنّتى 9 از عدل ميان ملوك نهاد و پس از مرگ وى گروهى بر آن 10 رفتند . و لعمرى 11 اين بزرگ بود و ليكن ايزد ، عزّ و جلّ ، مدّت ملوك طوائف به پايان آورده بود تا اردشير را آن كار بدان آسانى برفت 12 . و معجزاتى مىگويند اين دو تن را بوده است ، چنان كه پيغمبران را باشد ؛ و خاندان اين دولت بزرگ را آن اثر و مناقب 13 بوده است كه كسى را نبود ، چنان كه درين تاريخ بيامد و ديگر نيز بيايد . پس اگر طاعنى يا حاسدى گويد كه اصل بزرگان اين خاندان بزرگ از كودكى 14 آمده است خامل ذكر 15 ، جواب او آنست كه تا 16 ايزد ، عزّ ذكره ، آدم را بيافريده است ، تقدير چنان كرده است كه ملك را انتقال مىافتاده است 17 ازين امّت 18 بدان امّت و ازين گروه بدان گروه ، بزرگتر گواهى بر اين چه مىگويم كلام آفريدگار است ، جلّ جلاله و تقدّست اسماءه 19 ، كه گفته است : قل اللهمّ مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممّن تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء بيدك الخير انّك على كلّ شىء قدير 20 . پس ببايد دانست كه بركشيدن تقدير 21 ايزد ، عزّ ذكره ، پيراهن ملك از گروهى و پوشانيدن در گروه ديگر اندران حكمتى است ايزدى و مصلحتى عام مر 22 خلق روى زمين را كه درك مردمان از دريافتن آن عاجز مانده است و كس را نرسد 23 كه انديشه كند كه اين چراست تا به گفتار [ چه ] رسد . و هرچند اين قاعده درست و راست است و ناچار است راضى بودن به قضاى خداى ، عزّ و جلّ ، خردمندان اگر