تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة مقدمه 17

مساهمون:

صمقدمه ١٧
حاكم آيند و گواهى دهند و ايشان را مشكل حل گردد . . . ص 886 » « و من كه اين تاريخ پيش گرفته‌ام ، التزام اين قدر بكرده‌ام تا آنچه نويسم يا از معاينهء من است يا از سماع درست از مردى ثقه . و پيش ازين [ به ] مدتى دراز كتابى ديدم به خط استاد ابو ريحان و او مردى بود در ادب و فضل و هندسه و فلسفه كه در عصر او چنو ديگرى نبود و به گزاف چيزى ننوشتى و اين دراز از آن دادم تا مقرر گردد كه من درين تاريخ چون احتياط مىكنم ، و هر چند اين قوم كه من سخن ايشان ميرانم ، بيشتر رفته‌اند و سخت اندكى مانده‌اند و راست چنان است كه بو تمام گفته است ، شعر :
ثم انقضت تلك السنون و اهلها * و كانها و كانهم احلام
مرا چاره نيست از تمام كردن اين كتاب تا نام اين بزرگان بدان زنده ماند و نيز از من يادگارى ماند كه پس از ما اين تاريخ بخوانند و مقرر گردد حال بزرگى اين خاندان كه هميشه باد . و [ در ] اين اخبار خوارزم چنان صواب ديدم كه بر سر تاريخ مأمونيان شوم ، چنان كه از استاد ابو ريحان تعليق داشتم كه بازنموده است كه سبب زوال دولت ايشان چه بوده است . . . كه درين اخبار فوائد و عجائب بسيار است ، چنان كه خوانندگان و شنوندگان را از آن بسيار بيدارى و فوائد حاصل شود . . . ص 1100 » بيهقى از خداوند بارها بر تمام كردن تصنيف گرانقدر خود بر قاعدهء تاريخ يارى مىجويد و توفيق مىخواهد و با فروتنى عالمانه در پيشگاه اهل قلم و خردمندان غرض خود را در نوشتن تاريخ بيان مىكند : « و توفيق خواهم از ايزد ، عز ذكره ، بر تمام كردن اين تصنيف ، انه سبحانه خير موفق و معين . . . ص 1100 » « اما غرض من آنست كه تاريخ پايه‌يى بنويسم و بنائى بزرگ افراشته گردانم ، چنان كه ذكر آن تا آخر روزگار باقى ماند ، و توفيق اتمام آن از حضرت صمديت خواهم و اللّه ولى التوفيق . . . ص 149 » « توفيق خواهم از ايزد ، عز ذكره ، بر تمام كردن آن على قاعدة التاريخ . . . ص 162 » « اين فصل نيز به پايان آمد و چنان دانم كه خردمندان - هر چند سخن دراز كشيده‌ام - بپسندند كه هيچ نبشته نيست كه آن بيكبار خواندن نيرزد . و پس ازين عصر مردمان ديگر عصرها با آن رجوع كنند و بدانند . و مرا مقررست كه امروز كه من اين تأليف مىكنم درين حضرت بزرگ - كه هميشه باد - بزرگان‌اند كه اگر براندن تاريخ اين پادشاه مشغول گردند ، تير بر نشانه زنند و به مردمان نمايند كه ايشان سواران‌اند و من پياده و من با ايشان در پيادگى كند و با لنگى منقرس و چنان واجب كندى كه ايشان بنوشتندى و من بياموزمى و چون سخن گويندى ، بشنومى . و لكن چون دولت ايشان را مشغول كرده است تا از شغلهاى بزرگ انديشه مىدارند و كفايت مىكنند و ميان بسته‌اند تا به هيچ حال خللى نيفتد كه دشمنى