تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة مقدمه 14

مساهمون:

صمقدمه ١٤
و سى سال تمام محنت بكشيد كه يك روز دل خوش نديد ، و آثار و اخبار و احوالش آن است كه در مقامات و درين تاريخ بيامد . و اما به حقيقت بيايد دانست كه ختمت الكفاية و البلاغة و العقل به ؛ و او اولاترست بدانچه جهت بو القاسم اسكافى دبير ، رحمة اللّه عليه ، گفته‌اند ، شعر :
الم ديوان الرسائل عطلت * بفقدانه اقلامه و دفاتره
و چون مرا عزيز داشت و نوزده سال در پيش او بودم عزيزتر از فرزندان وى و نواختها ديدم و نام و مال و جاه و عز يافتم ، واجب داشتم بعضى را از محاسن و معالى وى كه مرا مقرر گشت بازنمودن و آن را تقرير كردن و از ده‌يكى نتوانستم نمود ، تا يك حق را از حقها كه در گردن من است بگزارم . و چون من از خطبه فارغ شدم ، روزگار اين مهتر به پايان آمد و باقى تاريخ چون خواهد گذشت كه نيز نام بو نصر نبشته نيايد درين تأليف ، قلم را لختى به روى بگريانم و از نظم و نثر بزرگان كه چنين مردم و چنين مصيبت را آمده است بازنمايم تا تشفىيى باشد مرا و خوانندگان را پس بسر تاريخ بازشوم . . . ص 929 » پس از مرگ بو نصر مشكان چنان كه مىدانيم سلطان مسعود بو سهل زوزنى را به رياست ديوان رسالت گماشت . بو سهل كه به گفتهء بيهقى « مردى امام‌زاده و محتشم و فاضل و اديب بود ، اما شرارت و زعارتى در طبع وى مؤكد شده - و لا تبديل لخلق اللّه - و با آن شرارت دلسوزى نداشت . . . ص 226 » شيوهء كار و رفتارش خلاف بو نصر مشكان بود ، بيهقى كه بروش راست و درست بو نصر سخت دلبستگى داشت ، از بيم تند خوئى و ناسازگاريهاى رئيس جديد ديوان رسالت و ناآشنائى او به كار رقعه‌اى بامير نوشت و از دبيرى استعفا خواست . بيهقى از خلعت پوشيدن بو سهل و نشستن بديوان رسالت و حال و كار خود پس از استعفا و دلجوئى امير چنين ياد مىكند : « كار قرار گرفت و بو سهل مىآمد و درين باغ بجانبى مىنشست تا آنگاه كه خلعت پوشيد خلعتى فاخر . با خلعت به خانه رفت . وى را حقى بزرگ گزاردند كه حشمتى تمام داشت . و بديوان بنشست با خلعت روز چهارشنبه يازدهم ماه صفر و كار راندن گرفت . سخت بيگانه بود در شغل ، من آنچه جهد بود به حشمت و جاه وى مىكردم ، و چون لختى حال شرارت و زعارت وى دريافتم و ديدم كه ضد بو نصر مشكان است به همه چيزها ، رقعتى نبشتم بامير ، رضى اللّه عنه ، چنان كه رسم است كه نويسند در معنى استعفا از دبيرى ، گفتم : بو نصر قوتى بود پيش بنده و چون وى جان بمجلس عالى داد ، حالها ديگر شد ، بنده را قوتى كه در دل داشت برفت ، و حق خدمت قديم دارد ، نبايد كه استادم ناسازگارى كند ، كه مردى بدخوى است . و خداوند را شغلهاى ديگر است ، اگر رأى عالى بيند ، بنده به خدمت ديگر مشغول شود . و اين رقعت به آغاجى دادم و برسانيد و بازآورد خط امير بر سر آن نبشته كه اگر بو نصر گذشته شد ، ما بجاييم . و ترا به حقيقت شناخته‌ايم ، اين نوميدى بهر چراست ؟ من