بدين جواب ملكانهء خداوند زنده و قوىدل شدم . و بزرگى اين پادشاه و چاكردارى تا بدانجاى بود كه در خلوت كه با وزير داشت بو سهل را گفت : بو الفضل شاگرد تو نيست ، او دبير پدرم بوده است و معتمد ، وى را نيكو دار . اگر شكايتى كند ، همداستان نباشم . گفت فرمان بردارم . . . ص 932 و 933 »
بيهقى با حمايت سلطان مسعود در سالهاى پايان پادشاهى او از درشت خوئى و ناسازگارى بو سهل زوزنى در امان ماند و پس از آن در روزگار سلطنت عز الدولة ابو منصور عبد الرشيد بن محمود سبكتگين ( 441 - 444 ) هفتمين امير غزنوى خود صاحب ديوان رسالت آن امير شد :
« و در روزگار امير عبد الرشيد از جملهء همه معتمدان و خدمتكاران اعتماد بر وى ( - خواجه بو سعد عبد الغفار ) افتاد از سفارت بر جانب خراسان در شغلى سخت با نام از عقد و عهد با گروهى از محتشمان كه امروز ولايت خراسان ايشان دارند و بدان وقت شغل ديوان رسالت من مىداشتم . . . ص 163 »
ولى افسوس كه در همين ايام از كيد حاسدان و تهمت بدانديشان از كار بر كنار شد و به زندان افتاد . در سال 444 كه طغرل كافر نعمت غلام گريختهء محموديان بر امير عبد الرشيد شوريد و او را به هلاكت رساند ، بيهقى را همراه با گروهى ديگر از درگاهيان در دژى محبوس كرد ، مؤلف تاريخ بيهق در اشاره به همين پيشامد ناگوار مىنويسد :
« و خواجه ابو الفضل البيهقى گويد : نشايد خدمتكار سلطان را نقد ذخيره نهادن كه اين شركت جستن بود در ملك ، چه خزانه بنقد آراستن و ذخيره نهادن از اوصاف و عادات ملوك است و نه ضياع و عقار ساختن كه آن كار رعايا بود . . . ص 176 - 177 تاريخ بيهق »
آنگاه صاحب تاريخ بيهق دو قطعه از اشعار عربى بيهقى را نقل مىكند و از آن جمله اين دو بيت است كه در حبس قلعه سروده است :
كلما مر من سرورك يوم * مر فى الحبس من بلائى يوم
ما لبؤسى و ما لنعمى دوام * لم يدم فى النعيم و البؤس قوم « * »
ص 178 تاريخ بيهق
بيهقى پس از رهائى از زندان از كار ديوان كناره جست و در گوشهء انزوا بتأليف و تدوين پرداخت و خود در تاريخ مسعودى به سال 450 اشارت مىكند كه در گوشهء عطلت و بيكارى بسر مىبرده است :
هامش
* معنى دو بيت : هر روزى كه از شادمانى تو گذشت ، يك روز هم از بلاى من سپرى شد ( مقصود آنكه روزگار تو به خوشى و روز من به محنت بسرآمد ) . سختى و آسانى مرا دوامى نباشد ، چه يك قوم ( گروه ) در نعمت و تنآسانى و سختى و بلا هميشه نماندهاند .