تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 129

مساهمون:

ص١٢٩
( 5 ) - غور : بفتح اول و سكون دوم عمق و ژرفا ( 6 ) - بازنايستد : بسنده نكند و قناعت ننمايد ( 7 ) - معنى دو جمله : چنان كه يك ناحيه كه طلب كرد و بوى داده نشد ، بىدرنگ در سر وى قصد و انديشه‌هاى ديگر برانگيخته شود ( 8 ) - معنى جمله : مردى مردانه چون آلتونتاش در كار على تگين از دست رفت ( 9 ) - چغانيان : بفتح اول ناحيتى در مغرب ماوراءالنهر ( 10 ) - مسته : بضم اول و سكون دوم ، طعمهء مرغان شكارى ، انورى گويد : نسرين چرخ را جگر جدى مسته باد ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 11 ) - بلخان‌كوه : بفتح اول و سكون دوم ، همان است كه امروز به همين نام معروف است و سلسله‌ايست واقع بين ايران و تركستان ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 12 ) - سره : بفتح اول پسنديده و نيكو ( 13 ) - بيازردند : رنجيدند ( 14 ) - جبال : بكسر اول ناحيهء كوهستانى مركز ايران ، نيز نگاه كنيد ص 10 شمارهء ( 9 ) ( 15 ) - معنى جمله : در كار آنان بر باد رفت و نابود شد ( 16 ) - و اين تدبير : عطف بر « سر ايشان » - يعنى و در سر اين تدبير ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 17 ) - نه‌بازنمودند : تقديم حرف نفى براى تأكيد ، همانا آشكار نكردند و اظهار ننمودند ( 18 ) - ولامرد . . . : بازگردانيدنى حكم و فرمان خداوند را ( كه ياد وى گرامى باد ) نباشد ( 19 ) - رايش چنان افتاد : بدين گونه مصمم شد يا بر سر آن شد ( 20 ) - از چند سال باز : از چند سال پيش تا اين گاه ( 21 ) - گريخته از برادر : حال براى بو العسكر يا قيد حالت ( 22 ) - بركنده شود : از بيخ برآورده و از ريشه بركشيده شود و نابود گردد - استعمال « را » با نايب فاعل فعل مجهول ( عيسى . . . ) در اين سبك شايع است ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 16 شمارهء ( 2 ) ( 23 ) - جامه‌دار : منصبى دولتى بوده است ، كسى كه جامه خانه پادشاهى را به عهده داشته است . . . ( لغت‌نامهء دهخدا ) ص 57 ( 1 ) - قصدار : با صاد و قزدار بزاء معجمه بهر دو لغت مستعمل است ، ياقوت از نواحى سند دانسته اما به عقيدهء من جزو بلوچستان است كه در غربى سند است ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 2 ) - فترت : بفتح اول و سكون دوم و فتح سوم ضعف و شكستگى و سستى و زمان ميان دو پيامبر ( 3 ) - بصلاح آيد : بنيكى گرايد و از فساد دست بكشد ( 4 ) - مقام كردن : بضم اول اقامت كردن و ماندن ( 5 ) - عضد الدولة : بفتح اول و ضم دوم بمعنى بازوى دولت و ياور سلطنت ، لقب عموى سلطان مسعود ( 6 ) - بخواهيم : طلب كنيم و فراخوانيم ( 7 ) - برابر : هم‌زمان و مقارن ، قيد روش و وصف ( 8 ) - بست : بضم اول و سكون دوم شهرى در حدود سيستان ( 9 ) - زاولستان : بضم سوم زابلستان - زاول اسم ولايتى است كه در جنوبى بلخ و طخارستان واقع شده و به اين معنى شامل غزنه و زمين داور و قندهار و سيستان هم مىشود ، اما مقصود صاحب كتاب همان سيستان است ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )