چون بماهان بر اين حديث شمرد * مرد مسكين بدست و پاى بمرد
( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 11 ) - تجلد : شكيبائى كردن ، جلدى و چالاكى نمودن ، مصدر باب تفعل از مجرد جلادت
( 12 ) - از جاى بشده است : متغير و خشمگين شده است
( 13 ) - چنين رود : اين گونه رفتار شود
( 14 ) - روى كار : ظاهر حال و پيش درآمد كار . . . ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 15 ) - نوخاسته : نورسيده و نودولت و تازهبهدورانرسيده
( 16 ) - پدريان : جمع پدرى منسوب به پدر باصطلاح بيهقى خدمتگزاران يا هواداران سلطان محمود يا محموديان
( 17 ) - لطايفالحيل : حيلههاى لطيف - لطايف بفتح اول جمع لطيفه بمعنى نغز و نيكو و ظريف - حيل بكسر اول و فتح دوم حيلهها
( 18 ) - زفت : بفتح اول و سكون دوم درشت
( 19 ) - ثقات : بكسر اول جمع ثقه بمعنى مرد معتمد و امين ، ثقه مصدر است كه بجاى صفت ( موثوق به ) به كار رفته است
( 20 ) - راه نداده است : رخصت نداده است
( 21 ) - روى ندارد :
صواب و صلاح نيست و وجهى ندارد
( 22 ) - وى : مرجع ضمير « امير مسعود » است
( 23 ) - فرونهادن و برداشتن كه در جاى ديگر اين كتاب نيز هست ، يعنى مطلبى را دست زدن و زير و بالا كردن ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
ص 52
( 1 ) - لشكرى : سپاهيگرى يا خدمت در لشكر ، اسم مصدر
( 2 ) - تربت امير ماضى : گور شاه درگذشته ( سلطان محمود )
( 3 ) - معنى جمله : به خدمت آن شاهزاده قيام كنند
( 4 ) - راست بنهاده : درست بنياد و نيك استوار ، صفت مركب مفعولى ، كار موصوف
( 5 ) - در وى نه پيچند : او را در تنگنا نگذارند و سخت بر وى نگيرند
( 6 ) - ثغر : بفتح اول و سكون دوم سرحد و مرز
( 7 ) - مضبوطه : نگاهداشته ، اسم مفعول از ضبط
( 8 ) - ساكن : آرام
( 9 ) - دم دركشيد : بفتح اول خاموش ماند
( 10 ) - سمنگان : بفتح اول و دوم و سكون سوم ، شهرى است از تخارستان پشت بلخ و بغلان ( از حواشى مرحوم دكتر فياض بنقل از معجم البلدان )
( 11 ) - درد مىآمد : رنجش خاطر و آزردگى حاصل مىشد
( 12 ) - مىژكيدند : ماضى استمرارى از ژكيدن بفتح اول بر وزن رسيدن آهسته سخن گفتن باشد در زير لب از روى خشم و قهر و غضب و بضم اول هم آمده است ( برهان قاطع )
( 13 ) - بيفگندندش : او را از مقام سپاهسالارى به زير كشيدند
( 14 ) - كدخدا : پيشكار
( 15 ) - معنى جمله : كار سعيد صراف پيشكار و مباشر غازى بالا گرفت
( 16 ) - معنى جمله : هر گروهى را روز دولت و بختى است
( 17 ) - معنى جمله : براستى ( سعيد صراف ) در كارگزارى مردى ناشايسته نبود يعنى شايسته بود
( 18 ) - مشرف : كسى كه نهان و آشكار خبرها بدست آورده به فرمانرواى خويش رساند ، ديدهور ، خبردهنده و منهى ( لغتنامهء دهخدا ) ، اسم فاعل از اشراف مصدر باب افعال
( 19 ) - ساخت زر : زين و برگ زرين اسب
( 20 ) - مشرفى : اشراف بمعنى زير نظر گرفتن